سهراب... +ضميمه مسافرت

دانلود نرم افزار گزينه اشعار سهراب سپهري: پايين اين نوشته

‍«‍‍ سهراب سپهري » شاعر و نقاش معاصر، در سال 1307 در كاشان به دنيا آمد.‍ تحصيلات عاليش را در رشته نقاشي با كسب رتبه نخست و دريافت مدال درجه اول علمي به پايان رساند.‍ زبان شعري سهراب ( كه پيرو سبك نيمايي بود) در برخي اشعار او به ظاهر ساده و بي آلايش و در برخي ديگر آميخته با مفاهيم عرفاني و فلسفي و همراه با نمادهايي است كه محصول سفرها و آشنايي او با آيين هاي بودايي و نيز انديشه هاي عرفاي بزرگ ايراني و اسلامي است.‍ او با ادبيات اروپايي و شرقي آشنايي داشته و از او ترجمه هايي نيز باقي مانده.‍ همچنين كتابي به نثر به نام «اتاق آبي» از او به يادگار مانده.‍‍ تمام كتابهاي شعرش (مرگ رنگ، زندگي خوابها،آوار آفتاب، شرق اندوه، صداي پاي آب، مسافر، حجم سبز و ماهيچ،مانگاه) را در اواخر عمر خود در «هشت كتاب» جمع نمود (خرداد1356)  و سرانجام در اول ارديبهشت سال 1359 بر اثر سرطان خون در گذشت.‍‍ »‍‍


     امّا ما، نسلي كه او را نديده ايم چگونه راحت احساسش مي كنيم؟
     بدون ترديد  سهراب در شعرهايش حضور دارد و ما چهره او را با تمام خصوصياتش در ‍‍«‍شعر هايش» مي بينيم و احساس مي كنيم.
     او از «مرگ رنگ» براي ما مي گويد و از ‍«‍زندگي خوابهايش». از «آوار آفتاب» و «شرق اندوه» نهاد بشري، از دوست داشتن و از زندگي مي گويد. او صداي پاي آب را مي شنود، باران را احساس مي كند و براي ما ازطراوت دريا مي گويد. او چشم هايش را در اين باران شسته، جور ديگر مي بيند و به همه ندايي همرنگ يك تحول سر مي دهد كه ‍:«‍ چشم ها را بايد شست ‍/ جور ديگر بايد ديد‍/‍ واژه ها را بايد شست ‍/‍ واژه بايد خود آب ، واژه بايد خود باران باشد... ‍» « و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب!‍ سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد... »‍‍
     تمام زندگيش هماني است كه در شعرهايش مي بينيم. از «مسافر» برايمان مي گويد و از مسير سفر. سفري «پي آواز حقيقت»...  و از «حجم سبز» خود در جايي كه ‍«‍ تا نسيم عطشي در بن برگي بدود/ زنگ باران به صدا مي آيد»‍:‍‍ « پشت هيچستان، پشت درياها، مردم بالا دست». از تنهايي خود «در ابعاد اين عصر خاموش» ميگويد و ‍«‍ از شبيخون حجم دوست ‍»‍ : ‍«‍ خاصيت عشق ‍» . مژده ميدهد « خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد...».و از ندايی كه همواره مي شنود و او را به دورها می خواند ميگويد... ‍ و سر انجام از اوج « نه-من » ، درّه « او » :‍ «ما هيچ، ما نگاه»...
     اين سهرابي است كه فروغ فرخزاد درباره اش چنين مي گويد:‍‍

     ‍« سپهري با همه فرق دارد، دنياي فكري و حسّي او براي من جالب ترين دنياهاست. او از شهر و زمان و مردم خاصي صحبت نمي كند،او از انسان و زندگي حرف مي زند و به همين دليل وسيع است. در زمينه وزن راه خودش را پيدا كرده. اگر تمام نيروهايش را فقط صرف شعر مي كرد آن وقت مي ديديد كه به كجا خواهد رسيد.»‍‍‍

     و احمدرضا احمدي مي گويد: « كوشش منتقدان ما در زبان شعر سهراب سپهري كه فقط به دنبال وزن نيمايي بودند كوششي عبث بود. وزن خوب و يا نثر خوب و بد وجود ندارد انديشة خوب و بد است كه وجود دارد. سپهري كه سكوت و انزوا سپري براي زندگيش بود در خلوت از آزمون هاي شگفتي عبور كرده بود‍...»‍‍‍‍

     و ليلي گلستان چنين از شعر و زندگيش مي گويد:« با شناخت بيشتر سهراب متوجه مي شويم كه هرگز زندگي اش از آثارش جدا نبوده است. سهراب همان بود كه مي ديدي، همان بود كه مي خواندي...  لازم نبود او را از نزديك بشناسي تا به خصوصياتش پي ببري، دست سهراب با وجود شعرها و نقاشي هايش رو بود. چيزي براي پنهان كردن نداشت. هر چه داشت در طبق اخلاص گذاشته بود و تقديمت كرده بود، و چه صفايي به تو داده شده بود و چه نجابتي به تو هديه كرده بود...»‍‍

     سهراب در ماست و ما با خواندن شعرهايش خود را كشف مي كنيم و با احساس کردن آنها زيبايي هايی را كه به آنها عادت كرده ايم و نمي بينيم، احساس می کنيم.  سهراب هيچ وقت نمرده. صداي «آب را گل نكنيم» اش هنوز بر لب جويبارها شنيده مي شود كه مي گويد:«پرم از سايه برگي در آب/ چه درونم تنهاست».

سهراب هميشه تنهاست . او چون نيلوفر پيچنده ايست كه در بيشه دور، « دور تماشاي خدا» مي پيچد...

حاشيه ۱-  سلام! ممنون از پيامهايی که برام گذاشتين و از اينهمه لطفتون .سعی ميکنم به وبلاگ همتون سر بزنم! متن وبلاگ رو هم اين دفعه درباره سهراب نوشتم. اميدوارم بخونيد و همراه من باشيد. طبق نوشته های دفعه پيش من نرم افزار « گزينه اشعار سهراب سپهري» رو آماده کردم تا امکان دانلودش رو تو وبلاگم بذارم ( البته گفتم اگه بتونم ! ).اونايی هم كه تازه اومدن... تاريخ قبلی وبلاگ رو هم بخونن! تو ادامه يه سری مشخصات کامل و نکته هايی رو درباره اون می نويسم.

۱- مقدار حجم:   ۱.۲۳۳ KB

۲- تحت ويندوز ۹۸ فاسی يا XP و ... دارای فونتهای فارسی . تک فايلی و exe (مطمئن باشين ويروس نداره!!! می تونين با نورتون آخرين ورژن چک کنين!)

۳-شامل:   

                  * ۴۴ شعر منتخب از هشت کتاب

                  * متن کتاب اتاق آبی

                  * متن مقدمه کتاب آوار آفتاب

                  * قابليت چاپ اشعار !

                  * متنی درباره سهراب ( که در بالا نوشته شده )

شما می تونين اين نرم افزار رو از لينک زير دانلود کنيد. حتما نظرتون رو بگين!:

دانلود نرم افزار گزينه اشعار سهراب سپهری

به دوستاتون خبر بدين

حاشيه۲- يه چيزايی رو هم بايد بگم! شعرا رو خودم انتخاب کردم و اين ۴۴ شعر، اشعاری هستند که زيبايی اونا رو بيشتر احساس کردم و در حالی که چند شعر بسيار معروف رو ننوشتم، شعرهای زيبای ديگه ای رو اضافه کردم. تعداد شعرهای منتخب کتاب حجم سبز نيز بيشتر از باقی کتاباس.  اين برنامه رو از مهر سال پيش شروع کردم و تو سالی که پشت کنکوری بودم تکميل ترش می کردم. سعيم اين بوده که اين برنامه رو تو کمترين حجم ممکن که روی فلاپی جا بشه تهيه کنم. به هر حال اميدوارم از اين برنامه راضی باشين. حتما بعد از ديدن نرم افزار بياين اينجا و نظرتون رو بگين: پيشنهادی، انتقادی، ... و اگه يه وقت مشکلی تو اجراش داشت. ممنون.

حاشيه۳- امروز يعنی ديروز! روز تولد سعيد جون بود: stzcd . وبلاگش معروفه اگه نرفتين برين:‌ www.stzcd.persianblog.ir 

 تولد تولد تولدت مبارك!!!

حاشيه۴- بازم بياين اين طرفا!! خوشحال می شم!... نمی دونم چرا انقدر نوشتم طولانی می شه!! راستی نظر يادتون نره!!!

 

--------------------------------------------------------------

شنبه ،  ۱/۶/۸۲

..........::::::::::: گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را :::::::::::..........

سلام. من يه ۵-۶ روزی ميخوام برم مسافرت و نمی تونم وبلاگم رو به روز کنم. تو اين مدت می تونين نوشته های پايين رو بخونين تا من بيام! منم پيامهاتون رو تو اين مدت چک می کنم. ببخشين که نمی تونم فعلا به وبلاگاتون سر بزنم و جواب بدم. بعد حتما به همه سر ميزنم!  قول می دم وقتی برگشتم قسمتهايی رو برای عکسای ميکس شده و شعرام و ... بذارم. ضمنا هر کی خواست به من لينک بده، بگه تا منم بعد از سفر بهش لينک بدم. خلاصه تنهام نذارين و لطف کنين اگه دوست داشتين، اين وبلاگ رو و نرم افزارش رو به دوستاتون معرفی کنيد.( آخه راستش تعداد افرادی که نظر ميدن خيلی کمه! شيطونه ميگه برم يه وبلاگ با نام دختر بزنم!!!). پس تا نوشته های ديگه ای از دنيای تنهايی پاييز بارونی...

عبور بايد کرد، /صدای باد می آيد، عبور بايد کرد/ومن مسافرم ای بادهای همواره/مرا به وسعت تشکيل برگها ببريد... (سهراب)

--------------------------------------------------------------

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢

يه سفرنامه + نرم افزار

دانلود نرم افزار كزينه اشعار سپهري: پايين اين نوشته!

هنوز در سفــــــــرم...

پيش حاشيه: من سفر رو خيلی دوست دارم. گهگاهی که ميريم مسافرت منم دفتر نوشته هام رو (همون دفتر خاطرات!) بر ميدارم و تو طول سفر هر جا رنگی از دنيای تنهايی رو احساس می کنم، مينويسم. الانم تصميم دارم يکی از اين سفرهام رو ( که در اصل سفر تو دنيای تنهاييه) اينجا بنويسم. از سبزوار حرکت کرديم و مقصد اين سفر شهر رودهن تو منطقه کوهستانی البرزه: جاده فيروزکوه. تو اول اسفند ۸۱.  اما تو دنيای تنهايی: از من تا او. از واقعيت تا، حقيقت؛ تو فراترهای زمان...

۶:۰۰ صبح ؛  آغاز سفر... : الان ساعت ۶ صبحه و هوا تاريک. بابا بيرون ماشين رو روشن کرده و داريم آماده می شيم تا بريم.الان داره شديد بارون بياد.چه هوايی، به، بارونی بارونی. توی يه سپيده دم که تلاقی با يه آغاز داره. انگار بارون هم می خواد همسفر ما بشه. هواشناسی اعلام کرده هوا برفيه.خب ما هم رنگ برف رو ببينيم!. بريم که الان سرصداشون در مياد: حامد کجاس؟ چی کار می کنه؟!... « کفش هايم کو؟ چه کسی بود صدا زد:سهراب؟»

۷:۱۰ ، جاده، فرياد ميزنه:بيــــــا... : هوا بارانيست و آسمان تشبيه شاعران را که دريايش خوانده اند را تاييد می کند: با موجهای رويايی، خودش را به صخره های «قله های بلند» ميزند. کوه ها انگار روی آيمانند و آنها هم آسمانی شده اند.چون مه رقيقی در کرانه های بيابان نمناک ديده می شود. از جاده آسفالته گاهی جاده ای فرعی و خاکی و بارانی به سمت کوهستان می رود. و معلوم است که کمتر کسی جز اهالی کوهستان به آن جاده قدم می گذارند. جاده ای که از يوش و گلستانه و مشهداردهال و... می گذرد. جاده ای که يوشيج و سپهری و... بوی آن را می دادند. جاده ای که برخی اصلا قبول نمی کنند که سرانجامش درياست. از طراوت اهالی ده ، رودخانه ای جاری شده. آه که « چه دهی بايد باشد» به قول سهراب:« بی گمان در ده بالا دست، چينه ها کوتاه است/ مردمش ميدانند، که شقايق چه گلی ست»... بايد رفت، بايد زير همين باران، بدون هيچ چتر و ترسي، به سوی « تا انتها حضور» رفت...

۷:۳۰ ، ياد شمال:  از شهر داورزن می گذريم. مردمانش کم کم خوی شهری گرفته اند. خانه هايی روستايی، سبزه های نورسته و مزارع جوان، و خصوصا اين هوای بارانی، مرا به ياد شمال می اندازد. در اينصورت شايد فرقی نداشته باشد!...

۷:۴۰ ، کوهستان ابهام: سمت چپ تا انتها کوير. مزينان بايد تو همين کوير باشه: روستای شريعتی. چون بارون روی گون ها و هيزم ها باريده ، بيابون رنگ نارنجی گرفته. و کوهستانی که سمت راستم بود، غرق ابر و مه بود و در زيبايی مبهمی فرو رفته: تو کدوم کوهی که خورشيد از تو دست تو ميتابه: چشمه چشمه ابر ايثار روی سينه تو خوابه... (سياوش)

۷:۵۰ ، ساده و برازنده خاک:  واقعا همه طبيعت زيباست. حتی کوير، که خيليا اونو اصلا خشک و نازيبا ميدونن! شريعتی کوير رو خوب درک کرده. گونهايی رو که وصفش رو تو «کوير» ش خوندم که می گفت به اندازه يه خورجين بزرگی داره و اهالی ده آنرا برای سوخت تنورشان استفاده می کنند و زغالش رو برای زير کرسی، واقعا چه زيبايی دارند!: اهالی اينجا، چون تو رها وشگفت و برازنده خاک (سهراب)

۹:۳۰ ، سرزمين آرزوها:  واسه صبحانه واستاديم و خورديم و کيف هم کرديم!!!. يه مجتمع رفاهی وسط راه، زير يه آلاچيق چوبی. اون طرف آلاچيق، يه کوه خيلی خيلی بلنده که از وسطاش به بالا تيکه تيکه برف داره و بالاش رو ابر گرفته.نزديکه!. الان خيلی قشنگه: ابرا اومدن پايينتر و قله ها رو ابراست! مثل سرزمين آرزوها...

۱۲:۲۰ ، عارفان بيابانها:  برف شروع به باريدن کرده و بعضی جاها هم کمی برف جمع شده. چون نزديک گردنه آهوانيم. برف در حال شديدتر شدنه... . درختان گز، آن عارفان بيابان، درويشان تنها و سخت، در بعضی جاهای اين بيابان ديده می شوند. درختان گز، با خود نمی گويند چون ديگر گياهان بيابان کوتاهند ما نيز بايد کوتاه بمانيم! نه آنها قد می کشند و تا توان دارند به آسمان نزديکتر می شوند. اين درختان بی ريا، انگشت نمايند، و هيچگاه نمی خواهند مثل بقيه کوتاه قد باشند. يا اين ضرب المثل رو اينجا قبول ندارند که گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو! چون از نظر اين درويشان بيابان، اين يعنی وقتی که ديدی همه سنگی شدند، سيمانی شدند، غريزی شدند، بارون رو نمی بينند : چشمهاشان را با خاک شسته اند(!) تو هم همينطوری شو! و اگه ديدی گفتن ماها نمی تونيم بالاتر از اين بريم و بلندقدتر بشيم، سرنوشتمون همينه ، تو هم بايد باور کنی و بگی «باشه»!... و برف هنوز ميبارد...

۲:۴۰ ، سپيد سپيد:  از فيروزکوه رد شديم و بايد به دماوند و رودهن برسيم... .هوا برفی ست و کوه های آنطرف دره، سپيد سپيد: پاک و دست نيافتنی. رمز محو شدن و پيوستن اينجاست: آسمان ابری و کوهستان برفی می شوند تا هر دو سپيد سپيد شوند و مرزی ديگر بين آنها نباشد و «يکي» شوند. با اينکه دوتا هستند...

 

حاشيه۱- خب اگه خونديد: خسته نباشين. اگرم نخونديد خسته نباشی!!! خواهشا نگين:« ديوونه ست! حرفاش چه بچگونه ست!»(سياوش)  . خب . گفتم اين مال دو سال پيشه. اگه نوشته های الانم رو می خواين او پايين تر ها نوشتم. نمی دونم اين نوشته رو دوست دارين يا نه! به هر حال حتما نظرتون رو بگين. از اين به بعد برمی گردم به همون سبک اول وبلاگم. (چند نوشته اول وبلاگم رو ميگم!) شايد اونجوری بهتر باشه!.

حاشيه ۲- می خوام وبلاگم رو گسترده ترش کنم. يه بخش واسه شعرام، يه بخش واسه عکسهای ميکس شده،... . ولی نميدونم چيجوری باشه بهتره. اگه چيزی به فکرتون می رسه لطفا راهنماييم کنين.

حاشيه ۳-من يه نرم افزار درست کردم با نام:

نرم افزار گزينه اشعار سهراب سپهری

که شامل ۴۴ شعر برگزيده از هشت کتابه+ اتاق آبی+مقدمه کتاب آوار آفتاب+... . اين برنامه exe و تک فايلی، تحت ويندوزه و گرافيک خوبی هم داره (حالا چه تعريفی کنم!) . تصميم دارم سری بعد (اگه بتونم!) امکان دانلودش رو تو وبلاگم بذارم! اين برنامه حدود 1.۲۵ MB  حجم داره كه سعی كردم با كمترين حجم ممكن اون رو فراهم كنم. فعلا يه نمايی از اون رو اينجا ميذارم تا دفعه بعد... :

به دوستاتون خبر بدين

 

This is an aspect of that program!

 حالا برگردين متن بالا رو بخونين! نظر يادتون نره...

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٢

عشق و دوست داشتن...

پيش حاشيه!: سلام! نمی دونم قبلا  گفتم يا نه که من از « دوست داشتن » می گم. اگه نوشته های پايين رو خونده باشيد، فهميديد. خيليها فکر می کنن دوست داشتن همون عشق خفيفه! خيلی ها هم خيلی چيزای پرت تر برداشت می کنن! خلاصه که خيلی ها هم از عشق، زده شدن يا متنفر! (ديگه پشت دستمو داغ ميکنم، که ديگه عاشق هيشکی نشم!... آهنگ معروف شادمهر!).شايد حقم دارن! خب خيليا هم با تعريف امروزی عشق کنار ميان و با يه جشن و يه خورده خرج کردن، به «وصال» می رسن!!!. و با عشقهايی بی درد سر برای «اجتماع» ، نمونه يه انسان ايده آل قانون پسند ميشن. اما من (نه تنها من) از دوست داشتن ميگم. دوست داشتنی که تو فراترها اتفاق می افته. تو دنيای تنهايی اوج می گيره. و هميشه نه به وصل که به محو شدن در دوست می انجامه. که انجاميدنی در کار نيست. در فراسوهای پيکرها اتفاق می افته. برای اينکه بيشتر بدونين گزيده ای از بخش « دوست داشتن برتر از عشق است» از کتاب « کوير» شريعتی رو اينجا می آرم. متنش يه خورده طولانيه اما حتما تا جايی که می تونين بخونيدش و روش خوب فکر کنين.البته كار عاقل بازی و اينجور چيزا نيست. كار، كار احساسه. اين اول اين جاده ست. باقيش رو بايد خودتون سفر کنين. سعی کنيد که ادراک کنيد. و آخرم هر چی شد نظرتون رو برام بنويسيد.

دوست داشتن برتر از عشق است

و اما متن:   دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي.اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .

عشق ،بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن، از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز هنگام با آن اوج مي يابد .

عشق در غالب دل ها ، در شكل هاي و رنگهاي تقريبا“ مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها “ بر خلاف غريزه ها “ هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد و از روح رنگ مي گيرد
مي توان گفت : كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست.عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد ،اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و برآشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .

عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه" شوپنهاور" مي گويد :“ شما بيست سال سن بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد “.
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج وجذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و تنها با بيم و اميد و اضطراب و “ ديدار وپرهيز “ زنده و نيرومند مي ماند . اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است . دنيايش دنياي ديگري است .

عشق، جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟ يك “ خود جوششي ذاتي “ است ، و از ين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو رو شنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و ناآشنا يي پس از عشق ك درد كوچكي نيست ، فراوان است .
اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ، و پس از “ آشنا شدن “ است كه “ خودماني “ مي شوند . دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد . و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي
از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي “ ايمان “ در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا بلرزه مي آورد . هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستانهاي ديگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و
عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ هر لحظه ، بر سر و روي اين دو ميزند .

عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني “ فهميدن “ و “ انديشيدن “ نيست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد .

عشق، زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در “ دوست “ مي بيند و مي يابد . عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .عشق بينائي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد.

عشق، خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و درعين حال پايدار و سرشار اطمينان .

عشق، همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير .

از عشق، هر چه بيشتر مي نوشيم ، سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر.

عشق ،هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن ،نوتر.

عشق، نيروئي است در عاشق، كه او را به معشوق مي كشاند ، و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد .

عشق ، تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .

عشق، معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي و روح تاجرانه يا جاودانه آدمي است ، و چون خود به بدي خودآگاه است ، آن را در ديگري كه مي بيند ، از او بيزار مي شود و كينه بر مي گيرد . اما دوست داشتن را محبوب و عزيز مي خواهد كه همه دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدمي است
و چون خود به قداست ماورائي خود بينا است ، آن را در ديگري كه مي بيند ، ديگري را نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد .

در عشق، رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه“ در هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند “ كه حسد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش مي بيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نر بايد و اگر ربود ، با هر دو دشمني مي ورزد معشوق نيز منفور مي گردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست .

عشق، ريسمان طبيعت است و سركشان را به بند خويش مي آورد تا آنچه را آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ مي ستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، كه عشق تاوان ده مرگ است . و دوست داشتن عشقي است كه انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود مي آفريند ، خود بدان مي رسد ، خود آن را “ انتخاب “ مي كند .

عشق، اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن ،آزادي از جبر مزاج .

عشق، مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح .

عشق يك “ اغفال “ بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روز مرگي كه طبيعت سخت آن را دوست مي دارد ، سرگرم شود ، و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .

عشق، لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .

عشق، غذا خوردن يك حريص گرسنه است و دوست داشتن “ همزباني در سرزمين بيگانه يافتن “ است .

در تئاتري “ قهرماني ، در برابر پادشاه ، براي نمايش تيزي و قدرت شمشيرش ، ميله فولادي را گذاشت و با يك ضرب شمشيرش ،دو نيم كرد و همه به حيرت افتادند ، پادشاه حرير لطيف و نرمي را - كه همچون پاره ابر سپيد صبحگاهي لطيف و سبك - در هوا رها كرد و پرده حرير در حاليكه همچون توده متراكم رودي در فضا به آرامي و زيبايي و ظرافت روح يك شاعر ، باز مي شد و مي شكفت ، پادشاه ، بنرمي و آهستگي و وقار و اطمينان ، شمشيرش از ميانه آن گذر داد و ، بي آنكه احساس كمترين مقاومتي كند ، پرده حرير دونيم شد
و هر نيمه اي در فضا ، بسويي رفت و از عبور شمشير از قلب پرده ابريشمي حرير ، كمترين چيني بر آن نيفتاد و گويي گذر شمشير را از ميانه خويش احساس نكرد ، و شمشير نيز چنان مي گذشت كه پنداري از قلب پاره ابر صبح بهاري ، يا توده سپيد دودهاي سيگار شاعري ، غرقه در اثير خيال ، مي گذرد !

آه ! كه عاجزم از “ الف و نشر مرتب “ ساختن كه عشق، كدام شمشير است و دوست داشتن كدام شمشير . معذورم داريد كه نمي توانم . من" حوري ماسينيون" ام كه در برابر اين چيزها پريشان مي شد . ظرافت ، لطافت ، هر چه رنگ و بو و طعم غير مادي تر و غير عادي تر و غير زميني تر و غير مفيد تر دارد روح او را ببازي مي گرفت .
اين است آتش عشق در خدا ! يعني چه ؟ آتش عشق كه اينجوري نيست … پس اين آتش دوست داشتن است . آري ، آتش دوست داشتن است ، عجب !؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف مي زدم ! آتش عشق ؟! آنهم در خدا ؟
نه ، آتش دوست داشتن است كه داغ نيست ، سرد نيست ، حرارت ندارد ، چرا ؟ كه نيازمندي ندارد كه غرض ندارد ، كه رسيدن ندارد ، كه يافتن ندارد ، كه گم كردن ندارد ، كه بدست آوردن ندارد ، كه بكار آمدن و بدرد خوردن ندارد ، كه التهاب و اضطراب ندارد ، كه تلاطم ندارد ، كه شك و ترديد ندارد ، كه دور و نزديك ندارد ، كه بيم و اميد ندارد ،كه مرگ و حيات ندارد ، كه قفس ندارد ، كه انتظار ندارد ، كه اتهام ندارد ، كه تعبير و تاويل ندارد ، كه ترس و لرز ندارد ، كه تب و تاب ندارد ، كه قيد و بند ندارد ، كه شرط ندارد ، كه بازگشت ندارد ، كه توقف ندارد ، كه رفتن ندارد ، كه رياضت ندارد ، كه حماقت ندارد ، كه نفهميدن ندارد كه ضرورت و مصلحت و فايده و “چرا“ و “ براي“ و اقتضا و اختلاف و تناسب و تضاد و كفر و شرك و سستي ايمان و هوي و هوس و لذت و الم … ندارد .آتش است و نه آتش عشق ، آتش دوست داشتن است …
… اسب …ها ! بله ، گفتم بعضي روح ها مثل اسب اند . هر اسبي نقطه تحريكي دارد ، گاه اسبي با خشن ترين تازيانه ها اخم به ابرو نمي آورد ، اگر نيشتري هم به بغلش فرو بري حس هم نمي كند ، حس كه مي كند اما تكان نمي خورد . مثل اينكه حس نكرده است . اما همين اسب يك يا چند نقطه اي يا نقاطي بر روي گردنش ، پشتش ، سينه اش ، زير گلويش ، كه با كوچكترين اشاره نوك انگشت كوچك ، ناگهان رم مي كند و همچون پرنده اي كه ناگهان بهراسد ، پر مي گشايد و مي پرد . چنان جنون سرعت مي گيرد كه هر سوار كار ماهري را بزمين مي اندازد ، هر مانعي را كه در سر راهش سبز شود رد مي كند ، جست مي زند كوه و دشت و دره و رود و تپه و ماهور و دريا و شهر و هر چه و هر كس و هر جا را كه هست ، مي برد و مي زند و مي شكند و مي اندازد و مي رود تا … از پا در آورد ، تا از چشم گم شود …. و من ، احساس مي كنم روحم روح يك اسب است ، نه پست تر از اسب و نه برتر از اسب ، اما نه اسب گاري ، در شكه ، و نه اسب سواري و كرايه .
اسب بي زين و برهنه ، اسب چموش و سركش و لگد زدن بر خوي وحشي . نه كه دهنه برنگيرد ، چرا اما بسختي ، به خطر ، دير … راست است ، خسته كننده اما اگر ايمان بيتاب زنداني زمين - كه شوق معراج دارد و عشق ديداري در آن سوي آسمان ها - توانست بر سرش لگام زند و بر پشتش بر جهد و تازيانه دردناك سخني آشنا بر او بنوازد ، تند بادها را پشت سر گم مي كند و از صداي تندرها ي آسمان سبقت مي گيرد و همچنين تير ، دشت زمين را در مي نوردد و از فراز ديواره افق بر مي پرد و در سينه بلورين و لطيف سپيده دم فرو مي رود و در يك چشم زدن ، شاهزاده اي در بند غلامان بيگانه را كه آهنگ فراز از سرزمين غربت زمين و
گريز از خيمه گاه وحشيان و دشمنان پليد و كينه توز زير اين آسمان دارد ، و از بيم اسارت در چنگ سوداگران و برده فروشان اين سيه بازار ، عزم ديار خويش كرده است به مرز عالم ديگر مي رساند و بشتاب پرش يك آرزو ، او را به درگاه خود آنجا كه در و ديوارش و ساكنانش همه خويشاوندان چشم انتظار وي اند - مي برد ، درگاه بلندي كه بردامنه كوهستان مغروري نشسته است كه ننگ هيچ گامي را نپذيرفته و بر چهره اش ، خدشه هيچ نگاه چركين و نكبت و مجروح كننده اي نيافتاده و به مزبله هيچ “ فهم “ تنگ و كوتاه و عفني نيالوده است .

عشق گاه جابجا مي شود و گاه سرد مي شود و گاه مي سوزاند . اما دوست داشتن از جاي خويش ، از كنار دوست خويش ، بر نمي خيزد ، سرد نمي شود كه داغ نيست نمي سوزاند كه سوزاننده نيست .
عشق رو به جانب خود دارد . خود خواه است و “ خود پا“ و حسود و معشوق را براي خويش مي پرستد و مي ستايداما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را براي دوست مي خواهد و او را براي او دوست مي دارد و خود در ميانه نيست .

عشق ، اگر پاي عاشق در ميان نباشد ، نيست . اما در دوست داشتن ، جز دوست داشتن و دوست ، سومي وجود ندارد .عشق بسرعت به كينه و انتقام بدل مي شود و آن هنگامي است كه عاشق بسرعت به كينه و انتقام بدل مي شود و آن هنگامي است كه عاشق خود را در ميانه نمي بيند ، اما دوست داشتن به آن سو راهي نيست .
و هرگاه آنكه “ دوست داشتن “ را خوب مي داند و خوب احساس مي كند ، خود را در ميانه نمي بيند ، بسرعت و بسادگي ، به فداكاري و ايثاري شگفت و بي شائبه و بزرگ و پرشكوه و ابراهيم وار بدل مي شود و در اين هنگام است كه خود را ديگر نيست و ديگر نمي تواند باشد و در آينه اي كه دوست دارد لكه اي مي نامد و دستور مي دهد . و واقعي و صميمي و از روي ايمان قطعي ، نه تعارف و ادا واطوار ، و اين ، هم از هنگام گفتنش و هم از سوز سخنش پيدا ست . كه آن لكه را از روي آينه پاك كن ! تا آينه كه ديگر چهره مرا در خود نخواهد ديد به عبث مي گويد :“ آه ! آيا اين لكه را پس از من پاك خواهي كرد ؟ آيا لكه ديگري بر آينه خواهد گشت ؟ نه نه نه ! پس از من ، سراسر اين آينه را سياه كن اين لكه را بر تمام صحفه آينه بگستران ! جيوه هاي آينه را همه بتراش تا تصويري بر آن نايستد . آينه را خاك آلود كن و خاك عزا بر سرش بپاش تا نور خورشيد هم بر آن نتابد ، تا پس از من ندرخشد ، برق نزند ، آه ، چه بگويم ؟ آينه را
بشكن ! ريز كن .

حاشيه: من خودم اين متنو از اين وبلاگی كه فقط يه روز به روز شده كپی كردم:http://shaparak61.persianblog.ir/

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٢

حاشيه!

سلام! اين دفعه همش حاشيه!:

من فعلا درگير انتخاب رشته برای دانشگاهم! آخه شما بگين زبان فردوسی مشهد بهتره يا زبان شهر خودمون(سبزوار)؟ من كه می گم فردوسی يه چيز ديگس ولی خب وقتی دقيقا همون رشته رو تو شهر خودمون داره؟...

 

و بر فراترها مهتاب بارانی همچنان آواز خود را بر درختان می خواند....

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢

مهتاب.......: همان دوست داشتن

چند تا قلم، با باريکه های کاغذ که روشون هر چيزی می تونه نوشته شده باشه، يه ساعت و ... و اون بالاها ، فراترها، بالاتر از پشت بوم، يه شب مهتابی، که بوی بارون فضاش رو پر کرده. آسمان نيمه ابری، و مهتاب ( نه ماه)  که بر تکه ابرها و بر زمين، و بر پشت بام ها، آواز خود را می خواند. گرچه تا برق های شهر نرود، کمتر کسی به « مهتاب» توجه می کند، اما من، هنوز نگاهم چون گذشته، به فکر بالاتر از پشت بام شهر است، آغشته به رنگ مهتاب است.

ديگر کمتر به ماه خيره می شوم. که مبادا در پی نور سحر، به حريم ماه تجاوز کنم. با وجود تکه ابرهای بارانی ، ديگر سعی در فراموشی کره ماه را دارم! من حتی به نور ستاره ها هم قانع بودم. و به «بوي» باران.

با اين اندک نور مهتاب دوست داشتن، سيمای تاريک من پيداست، که اندک نمودش از مهتاب است. و به فکر آن است که « اگر، هياهوی سکوت من، در ناگهانی بارانی، ببارد...» و با ريتم بغض های هر روزه، قدم به قدم در جاده « عبور» پيش می رود، و اين من دنيای تنهايی چون آواز مهتاب، از عمق شب فراترها، تا درون خانه زندگی گسترده است...

اون بالاها، فراترها، بالاتر از پشت بوم، يه شب مهتابی، که بوی بارون فضاش رو پر رنگ کرده، و روی ميز چوبی ام: چند تا قلم، با تيکه های کاغذ و يه ساعت...

حاشيه۱-اينم يه عکس:

صراحت درخت...

حاشيه۲- اگه کسی بلده فلش تو وبلاگ بذاره به من بگه

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٢

سکوت سپيد مريم

خونه آروم. هوا ابري. موسيقی پيچيده تو فضا. ذهن من خلوت، ياد تو بر باران: عبور پاييز هر سال، جاودانی پاييزتنهايي. يك هوای باروني،نه ،ابري. بعد از روزهای انديشه وار كه بايد تو برنامه درسی كنكور می گنجيد! يك هوای خيس: « از اون هواها که خودت حال و هواشو می دونی/ اگه بشه با واژه ها حالمو تعريف بکنم/ تو هم منو شعر منو با همه حست می خونی...» ( ناصرعبداللهی) . يک هوای ابری ،  و گهگاه پرواز پرنده خاطرات بر وسعت دنيای تنهايی.

ذکر دوست داشتن رو بر لب زمزمه می کنم، و فوت می کنم به روی همه برگای پاييزی، به روی هر چيزی که دوست دارم زيباتر ببينمشون! ،تا غبار عادتها، تا غبار خشک عادتها تا مدتی تو هوا پخش بشن و همه چی رنگ تازگی بگيره...  حتی اون نيلوفرای مصنوعی، زنده بشن، تازه بشن.

خودم رو در تو رها کردم. تو، اون کسی که آنسوی قله هاست، تو شبرو کوهستان. تو: اون کسی که رفت به فراترها. و حالا بر همه چيز، و بر هر کسی که تو دنيای تنهايی ست، قطره ای از احساست رو می بينم. ديگه نمی گم احساس تو. می گم احساس دنيای تنهايی، احساس يک عبور از پيچاپيچ زمان که سرشار از دوست داشتنه. احساس دنيای تنهايی. مثل شاخه گل مريم که تو سکوت آرومش، پژمرد، عطرش رو به فضا پراکند، طراوتش رو به ابرها داد و حال... هنوزم از «خود» حرفی نميزنه که چرا پژمردم...؛ هنوز هم زيباست. که زيباتر از آنچه که بوده . که  زيباتر  از آنچه  که  بوده  ...

حاشيه۱- stzcd جان ، بد به دلت راه نده! من هميشه می آم!

حاشيه۲- به علت  مجاز شدن به انتخاب رشته و انتخاب رشته! فعلا كمتر حاشيه می نويسم

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٢

 

سلام!

مدتی بود به هيچ وجه نمی تونستم با كامپيوتر خودم وبلاگم رو آپديت كنم! حتی وبلاگم رو پاك كردم و دوباره ساختم! 

خلاصه كه فهميدم ايراد از كامپيوترمه!!! الانم اين چند تا نوشته رو از كافی نت دارم وارد می كنم! آهای كسايی كه متخصص وبلاگ بازی هستيد بگين من بايد چيكار كنم!

به زودی برمی گردم! اينم يه عكس البته اگه بتونم بيارم!

                       پاييز باروني....

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢

سحر و مهتاب و ستاره ...

ستاره ها، آن سوها، آن دورها، پشت فضا، پيچيده به دورشان سوسوی سکوت.(يا اين منم که پنهانم؟)

سحر، در فراسو ها،آنقدر غرق در ابهام، که نمی دانم کدامين سوست: پشت ابرهای افق،در بيکران سوی خويش.  سحر برای من بی نور است. سحر از روشنی ابرهای بارانی فردا، چيزی به من نمی گويد، پس از آنکه مرا از پستوی خاطرات بيرون کشيد. سحر برای من بی حرکت است، نه فرو می رود، نه برخواهد آمد.( گرچه گاه فرو می رود و برمی آيد!). سحر برای من سکوت است، (وشايد برای هر کس). سحر نه فرو می رود و نه بر می آيد انگار،فانوسی ست بر کرانه بی کرانگی شب.( و شايد اين منم که برنمی آيم، سکوتم، بی نورم،...).

در اين ميان، مهتاب ،بر جاده پيش رو، و بر سياهی من، و بر همه جا که من می بينم، اندک روشني خود را محو کرده. در اين ميان، مهتاب ، بر صدای تو در خاطرات حک شده. در اين ميان گاه نگاهمان را آغشته به خود می کند. در اين ميان، مهتاب ، با ابرهای تکه تکه که از رويش می گذرند، از روشنی ابرهای بارانی فردا، به من می گويد. از بودن: از  گسترده بودن از پستوی خاطرات تا به فردای پر اشارات؛ از اشاره هايی که قايق من را به فراترها هدايت می کند. در اين دريای همرنگ آسمان شب. از بيکرانی پاييز، آنگاه که خيس باران است، آنگاه که خيس اوج دوست داشتن است، آنگاه که سرشار از مه نگاههای زيباست. و از انعکاس مهتاب مانند روشنی از مريم زار سپيد. و از صعود نيلوفری تنها می گويد، در حالی که به « من » اشاره می کند!...

در اين ميان، مهتاب دوست داشتن ، به جاده پيش رو، و به سياهی من، و به همه جا که من می بينم، پنجره ای باز کرده...

ای زلال آبی، تا مرا دريابی: هر چه «من» بايد در من شکند... ( قاسم افشار می خونه!)

حاشيه ۱-  تصميم دارم حرفای خودمونی تر رو اينجا بزنيم. نمی دونم. شايد مدتها بگذره و کسی به وبلاگ پاييز بارونی سر نزنه ! اما به هر حال من می نويسم ( همونطور که از مدتهاست در دفتری در کشوی ميز می نويسم...) و به قول سهراب « از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت» خواهم کرد.

حاشيه۲- گفتم سهراب ، آخه من يه جورايي دچارشم. يعنی مدتهاست که تنهاييم بوی بارونی اون رو گرفته. دقيقا نمی دونم از کی؟ يا اصلا اولين بار کی رفتم سراغ «هشت کتاب» کتابخونه مدرسه؟! حس می کنم اين هم مث « دنيای تنهايي» يه چيز ماورايی که خدا بهم داده.

حاشيه۳- گفتم دنيای تنهايی . خب من از اولی که متولد شدم ( =عاشق شدم!) با يه دنيای تنهايی آشنا شدم. يه دنيای خيلی خيلی وسيع... ، و الآن هم که مدتهاست عشقم تبديل شده به « دوست داشتن » هنوز دنيای بارونی تنهاييم رو فراموش نکردم: آخه من تمام هستيم رو تو اين دنيای پاييزی  ميدونم...

حاشيه۴- گفتم دوست داشتن... . چيجوری بگم؟ اين رو ديگه با هيچ کلکی نمی تونم با واژه ها در بيارم! اول برين « دوست داشتن از عشق برتر است» مال «کوير» شريعتی رو بخونين، بعد شايد بفهميد منظورم تو چه مايه هاييه!... شايدم اگه ديدم شماها علاقه دارين، يواشکی تو وبلاگم بنويسمش!

حاشيه۵- خيلی حاشيه رفتيم!!!  راستی فک می کنين من چند سالمه؟

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢

 

مهتاب دوست داشتن

ماه  می گردد،زمين می چرخد و انسانها می چرخند و گاه می گردند و گاه می روند! تيک تاک ساعت، جدال زمان را به ذهن باقی می گذارد، و پيکرها جدال مکان. و زندگی می رود « صبور، سنگين، سرگردان»! (فروغ) ، از گذشته تا به مبهم آينده. و روزها چون ثانيه ها می آيند و می روند تا شايد، آغشته به خاطره ای شوند تا شايد، در نوبتی،‌انسان از خواب زندگی تيک تاک ساعت ها و پيکرها بيدار شود به فراترها. «در اين کشاکش رنگين، کسی چه می داند/ که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است/هنوز جنگل، ابعاد بی شمار خودش را/ نمی شناسد./ هنوز برگ سوار حرف اول باد است...» ( سهراب) در اين کشاکش رنگين ذهن سيال من ، گاه در انديشه است و گاه در زندگی و گاه در دنيای تنهايی. در اين کشاکش رنگين بر آن کران بودن،‌ صدای مهيبی از درون، از من، از همه جا می آيد. صدايی مثل صدای مهيب ته نشين شدن، متلاتم شدن و باز، ته نشين شدن. شايد همان صدای دنيای تنهايی.  نگاه من خطی را می نگرد که از پايين با پيچ هايی نا منظم به سوی بالا می رود. و صدای من همچنان خاموش. ديدن و شنيدن و گاه ادراک. و « عبوری بی حرف از خم اين ره » ! (سهراب). و احساس من، مهتاب را تجربه می کند. و حرف های فصل ها را ترجمه می کند. و می بيند که شور جوانه زدن در شاخه خلوص زمستانی ( آن خواهش عصيانی) چقد شبيه فوران خواهش است در وجود من، در وجود تو...

پيکرها همچنان در جدال با زمان، با مکان، به خواب پر تشويش خود خو کرده اند! و تنها ماييم که به ادراک ستارگان پی برده ايم؛ و اين منم که احساسم، در مسير خود به سوی نور، مهتاب دوست داشتن را تجربه می کند... 

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢