الهه برف...

   آسمان را ابر پوشانده است، و در تاريکی ِ بالای چراغ کوچه، برفی ديده نمی شود، گرچه برف همچنان می بارد. الهه های سپيدپوش کوچک، اين پيام آوران اوج پاکی، چرخ زنان فرود می آيند. از عمق تاريکی، تنها وقتی ديده می شوند که نزديک نور چراغ کوچه می شوند. و در اين روشنی ست که خلوص و پاکی شان می درخشد. و زيبايی شان بر عمق وجودم می نشيند. و درونم را سپيدپوش می کند!... گاه فکر می کنم آنهايی که دم خانه شان چراغ ندارند چقدر بدبختند! آنوقت اين همه پيام آوران را نمی بينند که از اوج، «خود» را رها کرده اند، هرچه گرمای وجودِ «من» را بيرون داده اند، سپيد شده اند و حالا عصاره سفرشان را در کلماتی از جنس سکوت به ما می گويند و می رقصند و همچنان می بارند...

   نه! مسلما آنهايی که دم خانه شان چراغ ندارند اينها را نمی بينند. و حق دارند! که سرگرم به زندگی تاريک خود بمانند...

   الهه های سپيدپوش همچنان در عمق تاريکی اين جهان می بارند. و تنها وقتی ديده می شوند که از روشنايی چراغ ِ احساس ِ  کوچهء نگاهم می گذرند... گاه فکر می کنم آنهايی که دم خانه شان، چراغ احساس روشن نيست، چقدر بدبخت اند...

الهه پیام آور 

حاشيه- عکس زيرو نگاه کنيد! نه، روش کليک کنيد تا بزرگشو ببينيد!... يه مدت زيادی تحت تاثير جادويی اين عکس بودم. احساس وسعت، نيايش، عظمت، بلندی، عروج،... چه می دونم! يه احساس خيلی خوب! که باعث می شد پوسته لحظه هام بريزه و فراترها نمايان بشه... اين عکس رو تقديم می کنم به آرام خستگی ...

....

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۳

پررنگ کننده زيبايی

   ... داشتم می گفتم! کم کم به اين نتيجه رسيده ام که بايد رنج ها و سختی ها را بيشتر بستاييم! که هر چی خوبی هست، هر چه شاهکار ادبی و هر چه انديشه فراترها در تاريخ هست، بعد از رنجی، سختی يا حتی جنگی بوده. مدتی اين افکار در ذهنم تکرار می شدند و حالا چيزهايی می خوانم يا می بينم که اين را تاييد می کند. شايد اگر رنجی برای انسان نبود هيچ گاه «هنر» يا «ادبيات» پديد نمی آمد، هيچ زيبايی خلق نمی شد. اصلا شايد حکمت هبوط انسان در اين کره خاکی رنج آلود همين بوده. که انسان رنج بکشد و زيبايی آفريده شود. فکرش را کرده ايد اگر در عشق چيزی به نام رنج و سختی (حالا درهر سطحی) نبود، چه می شد؟ و اصلا عشقی باقی می ماند؟ اگر عاشق و معشوق به محض اراده به کمال مطلوب (حالا به هر مضمونی) می رسيدند چی می شد؟ حتی فکرش هم مسخرست! فکر اينکه انسان هيچ رنج وسختی نداشته باشد و هر چه بخواهد دم دست باشد، هرچه بخواهد. بهشت! من شخصا به آدم و حوا حق می دهم که از آن ميوه ممنوعه خوردند. چه کسی می گويد آنها نمی دانستند چه خواهد شد؟... خوب هم می دانستند! اصلا دلشان برای جايی مثل زمين تنگ شده بود. جايی پر از خطا و پر از تجاوز و پر از رنج! و بعد از همه اين سياهی ها، آفرينش زيبايی... نگاه کنيد: مغول حمله کرد و همه جا را ويران کرد و يکی از بزرگترين تجاوزهای تاريخی را انجام داد.خيلی سخت بوده. تصورش را بکنيد. آنهمه خونريزی.(نميدانم ماجرای نوزادی را می دانيد که شمشير مغول را مکيد و سرباز به جرم يک لحظه دلرحمی کشته شد). اما بعد دوره تعمق و عرفان و اشراق آمد، شعر حافظ و عرفان مولانا آمد. چه می دانم. تاريخ پراست از اينها. شکوفايی ادبيات و فلسفه يونان هم قرين بوده با جنگ هخامنشيان و يونانيان. اين هم از خوبی های جنگ!: اين بزرگترين تجاوزی که خود، زشت ترين هاست، و باعث آفرينش رنج و سختی ست، پررنگ کننده زيبايی های وصف ناشدنی هم هست.

   آری، علت زيباييها، وجود رنجها و سختی هاست. وجود همين محدوديتهای خاکی ست که در دل ما شوق پرواز به فراترهای احساس را می آفريند، اگر ترس، خطر، ظلم، فاصله و... نبود، آرامش، امنيت، ناجی، و شوق وصلی هم در کار نبود!...

حاشيه۱- حالا حرف استادم را می فهمم که می گفت سياهی همان قدر به گردن ما حق دارد که سپيدی...

حاشيه۲- امروز کاملا اتفاقی کتاب کيمياگرو باز کردم...:«شايد خداوند صحرا را خلق کرد تا انسان بتواند با ديدن نخل تبسم کند...»

در حاشه دو!

 

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳