بوی بارون

   يه دفعه بوش تو خونه اومد. گفتم نه، اين موقع که بارون نمی آد! اما وقتی صداش هم اومد... .دويدم بيرون، يه بارون تابستونی، هوا آفتابی و بارونی! چه بارونی. خيلی زود آب از پشت بوما شروع به ريختن کرد. اما خاک باغچه که به اين زوديها سير نميشه! وای، نيلوفرا چه حالی داشتند... .امروز ظهر ديدم بين همه نيلوفرا که پژمرده بودند، يکی هنوز باز بود و به آسمون خيره شده بود. يادم اومد از شعر سهراب: « تا نسيم عطشی در بن برگی بدود / زنگ باران به صدا می آيد...»

   امروز ظهر بين همه پژمرده ها، به آسمون خيره شده بودم. و حالا بوی بارون تو همه جا محو شده...

حاشيه۱- سلام سلام سلام! مسافرتم يه خورده بيشتر طول کشيد. از همتون ممنونم که تو اين مدت منو يادتون نرفت و با پيامهاتون بار ديگه شرمندم کردين از حالا سعی می کنم زود زود به روز کنم! اميدوارم که شما هم زود زود سر بزنين! البته می دونم توقع درستی نيست. من اون پايين مايينا هم نوشتم که اگه يک نفر هم پيام داد، فرقی نمی کنه و من ادامه می دم...

حاشيه۲- بخش شعرهام و عکسها رو هم از دفعه بعد به ترتيب اضافه می کنم. تصميم دارم اين بخش هارو شبيه پنجره پيامها به وبلاگ اضافه کنم. اميدوارم همراه من بمونيد و با نظراتون منو راهنمايی كنيد.

حاشيه۳- خب جا داره که اينجا از سعيد جون (saeed reloaded) حسابی تشکر کنم که تو اين مدت مسافرت تنهام نذاشت و راهنماييم کرد. سعيد جون سعی می کنم به گفته هات در مورد قالب عمل کنم. ممنون. از همه اونايی كه پيام گذاشتن هم دوباره تشكر می كنم. سعی ميکنم به وبلاگ همتون سر بزنم و اونا رو بخونم. تعداد كامنتا خيلی اومده بالاتر اما برای من تعداد مهم نيست! مهم اينه که «پيامهای ستاره ها» چيه...

نيزه نمباد شرجی، وسط دشت تابستون / تازيانه های رگبار، توی چله زمستون / نتونستن، نتونستن، جلوی منو بگيرن / از من خسته خسته، شوق رفتن و بگيرن...  ( سياوش قميشی )

 

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٢