روزای من ...

   روزای من از غروب شروع ميشه. از وقتی که چراغ کوچيک و روپوش دار بغضم روشن ميشه. و روشنی ملايمش، برگای پاييزی رو زيباتر می کنه. و کم کم شب ميشه. با تموم ستاره هاش و با... مهتاب. آسمون شب خيلی ستاره داشته! تو شهر پيکرها وقتی بيرون می خوابيديم، ستاره های کمی رو می ديدم. فقط ستاره هايی رو که نزديکتر « به نظر می اومدند ». گرچه بعضی شون هم نزديکتر بودند. ديگه کم کم باور می کردم آسمون پر از ستاره مال قديماس! تا وقتی که ستاره ها رو از پشت اين جعبه شهر فرنگ نگاه کردم. وای خدا، تو اين وسعت کمی که می بينم چقدر ستاره هست! ستاره های بی نقاب! اما خيلی دور. که ميشه به هر کدومشون يه پنجره، هر چند کوچيک باز کرد. اما نه! بازم خيلی کمند. خيلی دورند. قرن، ما رو بيشتر از اينا دور کرده، خاموش کرده... .می دونم، وقتی که اين جعبه شهر فرنگ رو می ساختن، چند پرنده قربانی شدن، چند ستاره خاموش شدند: چند احساس قربانی شدند، چند انسان، خاموش، شدند...

   و بعد، ماه. نزديکترين ستاره! از کناره شب، مسيرش می گذره. انگار هميشه می خواد بره سمت افق، از اين آسمون هجرت کنه! اما همچنان به مسير آروم خودش بر حاشيه شب ادامه می ده.

   و مهتاب، و نمود درختان عصيانی، و يکرنگي تاريکِ هستی. درختان عصيانی لخت، عريان، صادق، که با خط های شکسته تاريک، به فراترها سفر می کنند. که اگه مهتاب و آسمون آغشته به اون، و آسمون روشنتر از زمينش نبود، ديگه اين هجرت شاخه ها ديده نمی شد، نمودی نداشت.

   کم کم، آروم آروم، خوابم می بره نه! نه از اون خوابها. يه چيزی شبيه خواب!: ديگه زندگی گرد گرفته از يادم می ره. ديگه خيلی از کارای صورتک، رنگ خودشون رو می بازه، بی اهميت می شه. اون موقع ست که « مهتاب » به ميون می آد نه « ماه »!. اون موقع ست که درختا عصيانی ديده می شن: لخت، عريان، صادق، با خط های شکسته تاريک. اون وقته که خودت رو تو « فراترها » احساس می کنی: تو دنيای تنهايی.

   کم کم، در حالی که تو اين خوابم، يه شکوه وسيع، تو افق ديده می شه، يه روشنی بزرگ، بی خراش، (نه از جنس نور خراشنده ی ظهر بيداری!)، سرشار از طراوت تکه ابرهايی که از آغاز روزای من شروع به سفر خيس خودشون می کنن. سرشار از زيبايی ابهام، به دور از هر صراحتی:‌سحر.

   و تاخورشيد صراحت و بی احساسی ( نه خورشيد روشنی ادراک! ) طلوع می کنه، روزای من غروب می کنه، تموم می شه. و باز روزای من از غروب شروع می شه، از وقتی که چراغ کوچيک و روپوش دارِ بغضِ احساسم، تو کنج اتاق بی کرانْ وسيع دنيای تنهاييم، روشن می شه...

حاشيه۱- اين متن خيلی طولانی بود واسه وبلاگ! آخه هر چی متن کوتاهتر باشه بيشتر می خوننش و پيام می دن! خواستم خلاصه ش کنم دلم نيومد. واسه همين خلاصه شو با فونت درشت نوشتم تا اونايی که عجله دارن بی بهره نمونن! اما هر وقت فرصت كردين كامل بخونيدشا !

حاشيه۲- نوشته های من نمادينه (يا همون سمبوليسم!). و کلا من به اين نوع نوشتن و ديدن اعتقاد دارم. پس يه خورده بيشتر تأمل کنيد!

حاشيه۳- خب از همه ستاره هايی که لطف داشتن و پيام گذاشتن ممنون. قسمت شعرهای دنيای تنهايی هم درست شد. اميدوارم اين نغمه های بی وزن من رو احساس کنيد... قسمت عكسها رو هم تا چند وقت ديگه درست می كنم. پس همراه من بمونيد تا بعد...

من از کجا می آيم/ من از کجا می آيم که اينچنين به بوی شب آغشته ام... (فروغ فرخزاد)

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٢