باران مهتاب

   ناگهان روشن شد! و بوی باران آمد. و باز باران مهتاب، همه جا را فراگرفت.

   پيکرم خاموش، به گفت و گوی ستاره ها نشسته بود! و دل به ترانه های ستارگان سپرده بود. و ابرها همچنان بر ماه می گذشت. و ماه بر آسمان. و من بر وسعت دنيای تنهايی.

   که ناگهان روشن شد! و بوی باران آمد. و باران مهتاب همه جا را فرا گرفت. و ماه، چون نگاه شب، نمناک، بر قله آسمان احساس خود ايستاده بود. و آواز سحر سر داده بود. او نيز چون من، از ديرينگی بغض « دوست داشتن» می گفت. و من نيز چون او، بر فراترهای «عشق» بودم.

   ما، « تنها »، سروش آسمانی دوست داشتن را، شنيده بوديم. و پی برده بوديم به شکوه آن؛ که ناگهان روشن شد! و بوی باران آمد: باران مهتاب دوست داشتن، بر وسعت دنيای تنهايی...

 

حاشيه۱- سلام به همه دوستان خوبم.با پيامهای تبريکتون منو شرمنده کردين. ممنون اما هنوز که تولدم نشده!!! شوخی کردم. اميدوارم که پاييز امسال هم تولدی دوباره برای شما و خودم باشه. ضمنا من هم از همين جا اعلام می دارم که تولد همتون چه پيشاپيش چه پس و پيش مبارک باشه!!!!! خب، از سومنات عزيز بسيار بسيار ممنونم که با پيامهای قشنگ و پربارشون ما رو بهره مند کردند. اميدوارم بازم ما رو قابل بدونن و تنهاييمون (تنها بودن!)  رو زيباتر کنن...    شادی عزيز، «اميد» خودش نشونه ايه واسه يه تولد، يه تولد دوباره. ضمنا می دونی که آدم اول متولد ميشه بعد می فهمه متولد شده! تولدت مبارک...    jimbo يا مداد قرمز يا مصطفي!!! فرقی نداره! كوير بارون خورده دلت واسه ما كافيه...    خلاصه كه از همه دوستان ممنونم كه ما رو لايق پيامهاشون دونستن: زهرا، massy ، مهران، اسمر، ali ، Cute_l3uttefly ، شقايق (بربادرفته)، alireza و سعيد reloaded ... سعی می کنم هر چه سريعتر به وبلاگاتون بيام و از خجالتتون دربيام!!!  چه حاشيه بزرگی شد!!!

حاشيه۲- خلاصه که منم معلوم نيست بتونم ادامه بدم يا نه! ( اصلا به خاطر پول اينترنت نيستا!!!) . اما سعی می کنم ادامه بدم. فعلا که مد شده همه غزل خداحافظی می خونن! بگذريم...

حاشيه۳- هيچی ديگه! پس تا نوشته ای ديگه از دنيای تنهايی و پيامهای ديگه ای از شما ستاره ها...

و صدای دوست می آمد به گوش دوست... (سهراب)

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢