بغض وسيع...

به نام وسيع کننده بغض

پيش حاشيه!: يه روز غروبی رفتم بيرون.پياده می رفتم.خيلی رفتم. يه بغض قشنگی تو دلم وسعت گرفته بود.خيلی تو راه حرف زدم.نمی تونستم بنويسم. حالا نوشتم!:

   آسمونم دلش گرفته. هوا داره ابری ميشه. ابرای سياه و درشت و پربارون. کاش بارون بباره.خيابونا پر آدمه. داره پاييز می شه اما آدما پاييزی نشدن! اما درختا... اما اين غروب، اين بغض آسمون... اما اين من، اين بغض من... آسمونم دلش گرفته. چقدر اين بغض عزيزه. چقدر اين بغضو دوست دارم. چقدر  دل  تنگم. اگه بتونم هميشه اين هوای ابری رو نگه می دارم. اگه بتونم... اگه بتونم اشکامو پاک نمی کنم. گريمو پنهون نمی کنم.  اگه بتونم... اگه بتونم يه درخت ميشم. يه درخت پاييزی. شايدم زمستونی. اون وقت همونی بودم که بايد می بودم. اون وقت چه شکوهی داشت وقتی ماه، از قله آسمون، نگاهم می کرد... اون وقت هم فاصله بود، بغض بود اما، مهم اينه که اين فاصله رو ببينی... اون وقت ديکه کاری نداشتم که يادم بره. همونی بودم که بايد می بودم. کاش يه درخت بودم... خيابونا پر از آدمه. اما کسی بغض منو می بينه؟ اگه بتونم اشکامو پاک نمی کنم. از اين بغض زيبا به همه می دم، به همه اونايی که تو اين دنيا دنبال شادی می گردن! اگه بتونم، اگه بتونم يه درخت می شم؛ ماه می شم؛ آواز می خونم، همه رو بيدار می کنم. لالايی می خونم، همه تو خواب دوست داشتن برن. اگه بتونم برف ميشم. اگه بشم، می دونم، خورشيد مياد آبم کنه. اما بذار آبم کنه! آب ميشم، بخار ميشم، ابر ميشم و بازم برف ميشم... اگه بتونم يه درخت ميشم... خيابونا پر آدمه. دوس دارم چشامو ببندم برم و برم. از همه ديوارا عصيان کنم. برم و اگه بتونم از چی شهر و آدم و جدالش با آهنه فرار کنم. اگه بتونم... يه درخت ميشم. می دونم چه شکوهی داره، وقتی ماه از تو قله آسمون، به درخت نگاه می کنه. اونجوری هر چی بودم، هر چی ديده می شدم، فقط و فقط از مهتاب بود. ديگه هيچی نبودم،مهتاب بودم...

   کاش بارون بباره... خيابونا ر از آدمه. هيچ آدمی بغضمو نديد. اشکام رو نديد. خدايی که بهم اين بغضو داده هم می دونست...

   هيشکی بغضم رو نديد. شاخه هام تو باد تکون می خورن، و با خودم می گم اگه بتونم يه درخت ميشم... و اين تنها تويی که تو اين شب، به من می تابی، مثل من بی تابی، و اين تويی که از قله آسمون احساست، نگاهم می کنی... شاخه هام تو باد تکون می خوره...

حاشيه۱- سلام به همه دوستای خوبم که می نويسن، می خونن، فکر می کنن، احساس می کنن... اين متنی رو که می بينيد (يعنی خونديد!) يه روز دلم گرفته بود که نوشتم. و حالا بدون ويرايش اينجا گذاشتم. شايد مثل هذيون بمونه. شايد پراکنده باشه... خب بگذريم!

حاشيه۲- از همه دوستايی که با پيامای زيباشون می درخشند ممنونم. عادل جان؛ قسمت دوست داشتن و عشق رو هم بخون. اميدوارم دل تو هم همانند باران زيبا باشه... مداد قرمز: عليک سلام! خانم بچه ها خوبن؟ کشتی ما رو با اين وبلاگت!... بالاخره درست شد؟ خواننده های گرامی لطفا حتما حاشيه ۳ رو بخونن!!! محسن؛ باغبون عزيز! احساس کافيه. لازم نيست به واژه ترجمش کنی... massy عزيز؛ پاييزم همون بهاره، اگه تو هر دو رنگ دوست داشتنو ببينی... بيدل جان؛ خوشحالم که تو هم سهراب رو می ستايی. آره! خوب اومدی! عليرضای عزيز؛ عيب نداره، از اين به بعد تو شماره گيری دقت کن!!! اما جوابت جامع بود. آخرشم نظرتو درباره نظرم ندادی!!!... masoud جان؛ ماهم منتظريم! هستی: از صميميت خودتونه! dark angle عزيز: اينجوری که خيلی شبيه هميم! چقدر خوب نوشتی: در مقابل زيبايي سكوت بهترين چيزه.... شقايق (بربادرفته) : خوشحالم! فکر می کردم فقط خودم ميدونم اينجا خيلی قشنگ شده!!!...  نرگس-شقايق-قاصدک :ممنونم، زيبايی از نگاهتونه... و اما شادی عزيز؛ خيلی خوشحال شدم ديدم برگشتی. درباره پيامی هم که گذاشته بودی هم جوابت رو خواهم نوشت. خيلی خيلی ممنونم...

حاشيه۳- بالاخره وبلاگشو زد! مداد قرمز و می گم. پيش بينی می کنم وبلاگش کلی پر طرفدار ميشه(البته اگه زياد تو وبلاگا پيام بذاره!!! و ترشيجات کم بخوره!!!) از شما هم خواهش می کنم يه سر به اين بنده خدای عاجز بی نوا که تا چند وقت ديگه پادشاه وبلاگ نويسا ميشه بزنين! اينم لينکش: www.redstar62.persianblog.ir با عنوان زيبای ستاره سرخ من...

حاشيه۴- طبق معمول سرم شلوغه و کم آنلاينم و ... خلاصه که بازم اگه ديرتر شد اومدنم به وبلاگتون نگين چه بی معرفت بود! ميام... اينم يه عکس تقديم به شما:

آواز مهتاب بر فراترها

چقدر به پيکرهامان وابسته ايم. گرچه از اين خاک به فراتر رسته ايم...

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢