شوق ريختن...

به نام مبدا خاطرات ذهن باران

   باران می بارد ، و درختان را، برگها را، همه جا را خيس می کند... و آن هنگام که ماه از پس ايرها می تابد، بر هر جا، بر برگهای خيس، بر موزاييک های خيس تراس، تکه ای از ماه افتاده است. بدون اينکه از ماه چيزی کم شود! تکه های ماه، همچون خود او، دست نيافتنی -هرچند نزديک-...

   شور ريختن، همه جا را فراگرفته. قطره های باران، برگ های پاييزی، تصوير ماه، شوق ريختن را هيچگاه فراموش نمی کنند. گاه که برگهای پاييزی را، بالای کاغذهای خطاطی شده بر ديوار می زنم، ناگهان برگی می ريزد. چون قطره بارانی که از پشت شيشه می ريزد. حتی موج بالا رونده، سرانجام به خود می ريزد... شور بارش، همه جا را فراگرفته. اگر اين شور نبود، رودخانه ها مرداب می شدند؛ و مردابها بخار نمی شدند تا سرانجام ببارند.

   باران می بارد، و درختان را، برگها را، همه جا را، شور ريختن می دهد. و برگ پاييزی هيچگاه شوق ريختن را فراموش نخواهد کرد. کاش من هم در خود بريزم. و اين شوق را، هيچگاه از ياد نبرم... تنها هراس کوچک من، که لحظه های بزرگ زندگيم را می گيرد، همين است، که از ياد نبرم...

   صدای باران می آيد، کاش من هم چون باران بريزم، گودال آبی را بشيارم، محو شوم، ديگر نباشم... و باز به ابرهای مبهم ذهن سفر خواهم کرد،  و  خواهم  ريخت . . .

 

حاشيه۱- سلام به همه دوستان ناديده اما احساس کردنی... از همه شما به خاطر اومدن به اينجا و پيامهاتون ممنونم. به وبلاگ همتون خواهم آمد، نه به خاطر اينکه شما اومدين وبلاگم! به خاطر اينکه خودم از خوندن وبلاگايی مثل وبلاگ شادی ، مصی ، عليرضا ، شقايق (بربادرفته) ، مداد قرمز و سحر ، بيدل ، باران پاييز ، ... و خيلی وبلاگای ديگه نمی تونم بگذرم! شادی عزيز: کاش برگها از ديوار نمی فهميدند، اما چه می شود کرد که ديوار واقعيتی ست که منشا فاصله هاست... عليرضا جان! خب منم اول تو دفتر يادداشت شخصيم می نويسم بعد تو وبلاگ...

حاشيه۲- از بقيه دوستای خوبم که ميان سر می زنن هم يه دريا ممنون : هستی (خدا نصيب کنه! ممنون) ، majid (منم خوشحالم!) ، shaghayegh (باشه زاده پاييز، اين عروس فصلها) ، miss.rila (ممنون! قلم يا صفحه کليد؟!) ، kaveh ( حداقل يه چيز ديگه copy-paste کن!) ، مريم (ممنون آبجی!) ، hedieh (و باران همچنان خواهد باريد...) ، alone (می دونم! آسمان را دريافته ام...) ، l3utterfly (ممنون. اونا چی بود دور اسمت؟!) ، - (چه اسم عجيب غريبی؟! بيايم؟ من مدتهاست آمده ام!... بازم کپی و ... !)، mohammad (محمد جون مارو حسابی شگفت زده -همون سوپرايز!- کردی واسه کامنتای شونصدتاييت ممنون! ما به يه دونه هم خوشحاليم! خيلی خوشحالم کردی اومدی...) ، رويای خيال انگيز (اولا گفتم دير به روز ميکنم که. دوما يه سرويس درست حسابی بگير تا وبلاگم سه سوت بياد! سوما ديگه نمی خوای معروف شی؟!) ، نرگس _ شقایق _ قاصدک (من که بيشتر تاخير می زنم!) ، dark angel ( خواهم نوشت با چشمانی که شما ستاره ها را لرزان می بيند... ممنون عزيز) ، شقایق (خدا بد نده! چقدر شقايق هست!) ،...

حاشيه۳- همينطور از سحر ميرزايی هم ممنونم به خاطر ايميل و لطفشون. در مورد موسيقی وبلاگ بايد بگم تنها جايی که تو اينترنت ميشد گير اوورد سايت پر پروازه، که اونم نميشه دانلود کرد فعلا اون قسمتش خرابه! اما من اون آهنگ رو خودم آپلود کردم و شما می تونيد از همينجا دانلودش کنيد. (کليک راست کنيد و save target as رو بزنيد!). البته نه با کيفيت بسيار بالا! اميدوارم لحظه هات با اين موسيقی زيبا بارونی تر بشه... و اميدوارم باز هم به اين وبلاگ بيای...

حاشيه۴- قسمت شعرهای دنيای تنهايی تغيير داده شد و تازه ترين شعرهام رو اونجا نوشتم! سر بزنيد!

حاشيه۵- بايد بگم که قصد داشتم ديگه تو وبلاگ ننويسم. نه به خاطر کار و درس زياد، نه به خاطر کم اينترنت کار کردنم، نه! بلکه به خاطر اينکه بتونم اين مدت بيشتر بخونم و ببينم و احساس کنم تا اينکه بنويسم. برم و ببينم و پر بشم از راه، از پل، از رود... (سهراب) و يه جورايی ته نشين بشم. اين مدت وبلاگ نويسی فرصت خيلی خوبی بود برای جمع بندی از خودم! و گفتن از دنيای تنهاييم برای ديگران. و فرصت خوبی برای پيدا کردن دوستانی بهتر از آب روان...  اما ترک کامل وبلاگم و سر زدن به دوستان برام کاری غير ممکن بود! چون ممکن بود من از شما فراموش کنم و يا شما از من! حالا تصميم گرفتم فقط اول هر ماه وبلاگمو به روز کنم و به شما سر بزنم. واسم سخته دوری از وبلاگ و شما اما بايد اين کارو بکنم! پس شايد تا اولين روزهای ماه دی ...   يه دريا ممنون...

آسمونی تو می دونی اين بارونه / يا پاييزه/ اما نه بارونه.../ نه پاييزه... (سياوش)

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٢