سحر و مهتاب و ستاره ...

ستاره ها، آن سوها، آن دورها، پشت فضا، پيچيده به دورشان سوسوی سکوت.(يا اين منم که پنهانم؟)

سحر، در فراسو ها،آنقدر غرق در ابهام، که نمی دانم کدامين سوست: پشت ابرهای افق،در بيکران سوی خويش.  سحر برای من بی نور است. سحر از روشنی ابرهای بارانی فردا، چيزی به من نمی گويد، پس از آنکه مرا از پستوی خاطرات بيرون کشيد. سحر برای من بی حرکت است، نه فرو می رود، نه برخواهد آمد.( گرچه گاه فرو می رود و برمی آيد!). سحر برای من سکوت است، (وشايد برای هر کس). سحر نه فرو می رود و نه بر می آيد انگار،فانوسی ست بر کرانه بی کرانگی شب.( و شايد اين منم که برنمی آيم، سکوتم، بی نورم،...).

در اين ميان، مهتاب ،بر جاده پيش رو، و بر سياهی من، و بر همه جا که من می بينم، اندک روشني خود را محو کرده. در اين ميان، مهتاب ، بر صدای تو در خاطرات حک شده. در اين ميان گاه نگاهمان را آغشته به خود می کند. در اين ميان، مهتاب ، با ابرهای تکه تکه که از رويش می گذرند، از روشنی ابرهای بارانی فردا، به من می گويد. از بودن: از  گسترده بودن از پستوی خاطرات تا به فردای پر اشارات؛ از اشاره هايی که قايق من را به فراترها هدايت می کند. در اين دريای همرنگ آسمان شب. از بيکرانی پاييز، آنگاه که خيس باران است، آنگاه که خيس اوج دوست داشتن است، آنگاه که سرشار از مه نگاههای زيباست. و از انعکاس مهتاب مانند روشنی از مريم زار سپيد. و از صعود نيلوفری تنها می گويد، در حالی که به « من » اشاره می کند!...

در اين ميان، مهتاب دوست داشتن ، به جاده پيش رو، و به سياهی من، و به همه جا که من می بينم، پنجره ای باز کرده...

ای زلال آبی، تا مرا دريابی: هر چه «من» بايد در من شکند... ( قاسم افشار می خونه!)

حاشيه ۱-  تصميم دارم حرفای خودمونی تر رو اينجا بزنيم. نمی دونم. شايد مدتها بگذره و کسی به وبلاگ پاييز بارونی سر نزنه ! اما به هر حال من می نويسم ( همونطور که از مدتهاست در دفتری در کشوی ميز می نويسم...) و به قول سهراب « از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت» خواهم کرد.

حاشيه۲- گفتم سهراب ، آخه من يه جورايي دچارشم. يعنی مدتهاست که تنهاييم بوی بارونی اون رو گرفته. دقيقا نمی دونم از کی؟ يا اصلا اولين بار کی رفتم سراغ «هشت کتاب» کتابخونه مدرسه؟! حس می کنم اين هم مث « دنيای تنهايي» يه چيز ماورايی که خدا بهم داده.

حاشيه۳- گفتم دنيای تنهايی . خب من از اولی که متولد شدم ( =عاشق شدم!) با يه دنيای تنهايی آشنا شدم. يه دنيای خيلی خيلی وسيع... ، و الآن هم که مدتهاست عشقم تبديل شده به « دوست داشتن » هنوز دنيای بارونی تنهاييم رو فراموش نکردم: آخه من تمام هستيم رو تو اين دنيای پاييزی  ميدونم...

حاشيه۴- گفتم دوست داشتن... . چيجوری بگم؟ اين رو ديگه با هيچ کلکی نمی تونم با واژه ها در بيارم! اول برين « دوست داشتن از عشق برتر است» مال «کوير» شريعتی رو بخونين، بعد شايد بفهميد منظورم تو چه مايه هاييه!... شايدم اگه ديدم شماها علاقه دارين، يواشکی تو وبلاگم بنويسمش!

حاشيه۵- خيلی حاشيه رفتيم!!!  راستی فک می کنين من چند سالمه؟

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢