هجوم زندگی، من، فراتر از لحظه ها...

به نام سراينده شعر طبيعت...

   هجوم لحظه ها، من، زندگی. در ميان انبوه « کار دارم» هايم با خود می گويم وقتی تمام شد ديگر می نشينم و کارهايی می کنم که دوستشان دارم. فقط کارهايی که دوستشان دارم. دقيقا نمی دانم چه کارهايی اما هر آنچه که دلم را، ذهنم را از زندگی برهاند. نوشتن، خواندن، وسيع شدن، دوست داشتن، نقاشی، گريه،... سفر در دنيای تنهايی. با خود می گويم امتحانات که تمام شد وقت زيادی خواهم داشت...بعدها وقت بيشتری خواهم داشت...امسال فرصت خوبيست...  اما انگار اين هجوم لحظه ها «تمام شد»ی ندارد تا دمی زندگی مرا رها کند. آه که چه سرگرمی بزرگيست زندگی!

   هجوم لحظه ها، من، زندگی. دوست دارم هرچه زودتر تمام کتابهای شاعران و عارفان و فيلسوفان و... دنيا را بخوانم، تجربه کنم، بروم، تمام آيين های جهان را تمام آنچه را که بوی راز می دهد ببينم، پی آواز حقيقت بدوم، آنگونه باشم که بايد باشم... شتاب دارم. دلم می خواهد هر چه زودتر شاخه هايم رشد کنند رشد کنند تا به بالا برسند. ريشه هايم عمق زمين را بفهمد. بفهمد چرا در زمين انقدر سياهی هست! دوست دارم مثل رود، آه مثل رود...   درختان را ببين! بی برگ بی برگ شده اند. و تاريکی خطوط خالصانه شاخه هايشان به اوج، در شب هنگام، راز را فرياد می زنند. اما آه که چه خواب عميقی ست زندگی!

   به دل می گويم شکيبا باش! دمی بايست، من هيچگاه نخواهم توانست از زمان سريعتر روم و مکان را آنی در نوردم! شکيبا باش مگر تنها تويی که می خواهی بدانی؟ تنها تويی مگر که می خواهی بفهمی؟ ببين از «نوای نی که شکايت می کند» تا «بايد امشب بروم» چه جاريست؟ می دانی آنچه می خواهی چيست؟ چه چيز بزرگ و عظيمی ست؟ کاش چيز ديگری جز اين می خواستی! که «يافت می نشود گشته ايم ما»... اما باز پاسخ می شنوم از درونم «کانچه يافت می نشود، آنم آرزوست،... بايد امشب برم، رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...»

   هجوم زندگی، من، فراتر از لحظه ها. ديگر ريشه ام می داند که سياهی زمين فهميدنی نيست. و نه او بايد زمين را روشن و سپيد و پاک کند. که صبح خواهد آمد... درونم خود فهميده که بالا رسيدنی نيست. رفتنی ست. و فقط بايد رفت... و آنچه که به نگاهش می آيد را نه بفهمد که احساس کند. با هديه آسمانی دوست داشتن... و برود، و گاه از آنچه که ديده و رفته بنويسد، گاه بخواند بسرايد بگريد... و از کوچه های زندگی عبور کند... و  عبور    کند...

SohrabSepehri.com

حاشيه۱- سلام به دوستای مهربون که آواز می خونن قد هزار تا پنجره! از دوستايی هم که هميشه پياماشون، تو دلم جا می گيره ممنون. خوبيش اينه که آدم پژواک صداشو از دل ديگرون می شنوه. خب. دوباره بعد از مدتی بيشتر از يه ماه اومدم تا باز چيزی بگم و منتظر پژواکا نه که بشينم که برم! راستی پژواک پژواک هم ميشه؟:

حاشيه۲- مداد قرمز (به خاطر اون داستان هم ممنون. ولی آخرش نگفتی چی شد؟! ضمنا لطف کن با حروف فارسی بنويس! مردم تا خوندم!) م.رويا (خواهش می کنم قابلی نداشته بوده است!) محمد داداشت (بابا بی خيال! سلام چطوری خوبی؟! داداش چی فکر کردی کامنتام اونقدرام کم نيست! تازه به روز کرده بودم! گرچه تعداد مهم نبوده باشيده است!) massy (ممنون اميدوارم با قالب جبران کنم! حاشيه ها هم که فعلا هستن خودم دلم می خواس ورشون دارم!) jeyran ( ايتس نايس آف يو تو سِی سو! ) شادی ( شادی عزيز هميشه با پيامت شاد می شوم. خوشحالم... ) مريم (آبجی مريم، اميدوارم زمستونت قشنگ تر از سالای پيش باشه. راستی اول حاشيه ها رو می خونی بعد هم بای؟!...) Naderia (آری مردم همه بارانيند اينجا... آه... کودکان خسته و زخمی زلزله زده...) flora ( جمله آخرت تکونم داد...: «چون خودم خودمو فراموش کرده ام... ») و اما من (چرا ميام!) حامد ( همکلاسی عزيز ممنون. سايتت هم خيلی خوب بود سر زدم) هستی (ممنون، فکر کنم متن اصلی به اندازه کافی خوانا بوده باشيده است! به هر حال ببخشيد!) بانو (خواهش می کنم!) shervan (يه فکر اساسی دارم. اگه استقبال و همکاری بشه يه وبلاگ مخصوص بحث درباره شعرای سهراب درست کنم...) saeed stzcd (وااااااااای ســــلام! چه عجب بابا اينورا؟! باور کن خيلی دلم واست تنگ شده بود. خيلی از پيامات خوشحال شدم:‌مثل هميشه شونصدتا شونصدتا! نمی دونم چی جوری ازت تشکر کنم! اما خب اين رسمش نيست بی وبلاگ بمونی! راستی من با يه دوتا پيامتم خيلی خوشحال ميشم! شونصدتا باعث زحمته!... قالب چطور شد؟! بهتر نشد؟! تا بعد...) hamid ( دورها آوايی ست که مرا می خواند ...) شقايق(بربادرفته) (عليک سلام بد نيستم! کجا به اين زودی؟!) ... فرشته تاريکی (خيلی ممنونم! تو بيا دير و زودش زياد فرقی نداره! ممنون...) شبستانی (چه پيام کوتاه اما کاملی! نمی شد مشخصات ديگه ای هم بدی ايميلی چيزی! خيلی ممنون...)

حاشيه۳- وای چقدر طولانی شد! خب امتحانای پايانترم هم تموم شد فقط واسم دعا کنيد! اوضاع يکی از درسا خطريه! بگذريم... آهنگ وبلاگو ورداشتم اگه خواستين گوش کنين می تونين از لينک استفاده کنين! قالبو خيلی سنگين کرده بود... به وبلاگ همتون هم سر می زنم. ببخشين که انقدر دير ميام! حالا هم تا اوايل اسفندماه . . . .  

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢