بهار...

به نام مجهول آشکار

   با احساسم، حرفهای فصلها را ترجمه می کنم. و در حقيقت، خودم را در طبيعت می گردم. و در حقيقت، خدايم را در طبيعت می يابم... هنر، بازگفتن زيبايی هاست، هنگامی که از نيمه راه سفر به رمز زيبايی ها ،تاب نمی آوريم. و بازمی گرديم تا از آنچه که ديده ايم بگوييم...

   احساس می کنم آرام آرام، شيره شوق در رگهايم جريان می يابد، و ريشه هايم فقط چيزهای ناب از زمين می گيرد. انگار اتفاقی برای پوست تنم رخ داده. باد عجيبی می وزد. و همين باد ناکجاآبادی ست که شيره شوق را در ساقه ام به جريان می اندازد. باد عجيبی می وزد و شاخه خواهشم را چنان جوششی می دهد که نياز خالصانه اش را همچو بغضی به بيرون می دهد: و جوانه اتفاق می افتد... آری! انگار بهاری در اين پاييز رخ داده. نه! رخ می دهد...

   بهار، ادامه پاييز است. نه مقابل پاييز. بهار فراتر از مرگ است، که فراتر از زندگی ست. بهار همان پاداشی ست که پاييز « خود داشت و از بيگانه تمنا می کرد ». بهار، نه مقابل پاييز، که چون شسته بنگری، همان پاييز است.(حتما به خود می گويی بهار، شادی و تولدست و پاييز، غم و مرگ! اما مرگ، تولدی ديگرست و بيا به وجود خود در اين برهه، به غم انگيزترين خوشحالی بيانديشيم...)

   برمی گردم آری! چون بيد مجنونی که شاخه هايش سرانجام برمی گردند. برمی گردم و کوله بار معلوماتم را کنار کهکشان مجهولاتم می گذارم و رويم را می گردانم! فعلا انگار، ذهن با همين اندازه پاسخ خوابش برده. و به هنگام خواب ذهن پرسشگر، احساس، چه جولانی می دهد! و چه معجزه ای می کند اين «نما»ينده دوست داشتن . اين باد عجيبی که می وزد...

حاشيه۱- ۱۳۸۳ بار سلام به شما دوستای خوب و سال نوتون مبارک و آواز روشن شکوفه تقديم شما...

حاشيه۲- massy (من پيامی نديدم! برای همين خبرت کردم که آپديت کردم! احتمالا پيامتو تو راه دزديدن!) پرپرونكا (دوست من ممنون که سوالمو بی جواب نذاشتی و اس ام اس رو توضيح دادی) مریم  (ممنون نقطه! اما گاهی آخر بعضی چيزا سه نقطه ست نقطه) عليرضا (سلام دوست قديمی و عزيز خودم چه عجب! نمی اومدی ديگه! ولی کنکور کاشناسی خوب بهونه ای بودا! ته نشين شدی؟...) shadi (آری! هيچکس بارش لحظه ها را هم اعتنا نمی کنند، مغرور و سردرگريبان...) سومنات ( اين مدت حسابی وقتتو گرفتم! از پيامهای طولانيت هم معلومه! باز هم خيلی ممنونم... اميدوارم بتونم جبران کنم! اين روزا همش به فکر اون گفت و گو ام! اما بايد وایستم تا خودم بزرگ بشم!...) محسن (ممنون. خوشم مياد صداقت داری!baran (سلام دوست جديد من! اميدوارم دوستيمون بارونی ترمون کنه...) و اما من (وای چه خبره! نمی گی سکته ته قلبی کنم! انقدر شرمندمون می کنی نمی گی من چيجوری از خجالتت در بيام؟!) توحید (ممنون که اومدی! با تموم تفاوتامون می تونيم دوستی ۹ سالمونو ادامه بديم نه؟!-*،×(٪|¤٫٬!~< !!!) ...  FLuenCy و عليرضا (jahan2002) و pegah-nirvana عزيز، ممنون از لينکتون، منم لينکيدمتون! از بقيه دوستان خوبم هم ممنون: red star، mohamad، atika، باران پائیز، reyhan، حامد(KPsite)، شاهده، safooraa،...

حاشيه۳- در مورد اون يکی وبلاگم: کفشهايم کو ؛ لوگوی اين وبلاگ طراحی شده هرکسی خواست لينک بده يا لوگو رو بذاره خبر بده تا لينکش تو وبلاگ گذاشته بشه. ضمنا اين وبلاگ هم به روز شده. ممنون.

حاشیه۴- خب! اميدوارم سال نوتون سرشار از اميد باشه و بتونيم همچنان در کنار هم بمونيم و بی پروا و صادقانه بنويسيم!... خدافظ تا اوايل ارديبهشت ماه ...

پيام من نه در واژه ها،/ که در سرچشمه جوشنده واژه هاست./
 پيام من گفتنی يا فلسفی نيست،/ آيين ژرف پيوند دلهاست... (Osho)

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۳