سرچشمه زيبايی

در بن خاری/ياد تو پنهان بود/برچيدم/پاشيدم به جهان...

   چشمانم را شستم! غبار تمام عادت ها و آلودگی تمام پيش فرضها برای زشت و زيبا را از نگاهم زدودم. آلودگی تمام پيش قضاوتها برای زشت و زيبا، که از قرنها پيش به من به ارث رسيده بود. آنچه را که باعث می شد خار و برگهای خشک را نازيبا و شاخه گُلِ تازه ای را، زيبا بخوانند. و برای من يکسان شد، زيباييِ گُل و خار و درختِ عريانِ خشک و چنارِ سبزِِ حجيم... اما کدام زيبايی؟! من معيارهاي ارثی زشت و زيبا را از ياد برده بودم. اما هنوز در جهان چيزهايی می ديدم که زيبا می نمود! سرچشمه اين زيبايی کجا بود؟ زيبايی که انگار معياری فراتر از خوب بودن برای بدن و مناسب بودن برای زندگی داشت.

   در ميان «تعاريف زيبايی» گشتم. خيلی هاشان خيلی پرت تر بودند! نه! زيبايی که من می ديدم « هماهنگی بين اعضای يک سيستم » يا «اعتدال در تمام جنبه های يک پديده » يا از اين قبيل چيزها که مرا به ياد «علم و واقعيت» می اندازد نبود. زيبايی که من می ديدم از جنس حقيقت بود: از جنس فراتر...

   رفتم. رفتم تا عشق. آری!  خيلی نزديک شده بودم! انگار عشق معيار خوبی بود برای زيبايی -آن زيبايی که من می ديدم-.  عاشق، هر آنچه را که نشان از ياد معشوق در خود داشت زيبا می ديد.-و چقدر هم زيبا-. عشق پلی بود بين حقيقت و واقعيت، بين ماده و روح. عشق در عين زمينی بودنش آسمانی بود. عشق، جاده ای بود که در انتهايش آسمان به زمين می رسيد و زمين به آسمان. اما جهت داشت.(۱)  و همين باعث می شد کنار زيبايی هايی که عاشق می ديد، زشتی هايی هم نمايان شود: در کنار زيبايی گلی که در آن نشانی از يار می ديد، زشتی خار و خشکی او را آزار می داد (۲) و از تمام چيزهايی که او را به ياد جدايی و فاصله و رقيب و نرسيدن می انداخت، نفرت داشت و آن را زشت و نازيبا می ديد...

   اما زيبايی که من می ديدم باز هم ديگرگونه بود. ايراد کار شايد وجودِ خودِ عاشق بود. عاشق به عنوان يک «من» ، انگار همه چيز را برای خودش می خواست! حتی معشوق را. و برای همين اگر چيزی مانع می شد:زشت می نمود. و اگر چيزی او را به ياد معشوق نمی انداخت «نازيبا» می نمود...

   «من» (۳) را که از معادله عشق برداشتم: «دوست داشتن» شروع به باريدن کرد... آری! سرچشمه آن نگاه و احساسی که باعث می شد تمام جهان زيبا شود، «افق وسيع دوست داشتن» بود، که نه جهت داشت نه محدوديت. نه نفرت داشت، نه «منِ عاشقی» که پای جدايی و نرسيدن در ميان باشد، و همين نبودِ اين خودخواهی عاقلانه، تقابلِ زشت و زيبايی را رنگِ برترِ دوست داشتن می زد.   ساده تر بگويم! ديگر «من» به فکر خود نبود. من تنها يک عبور بود. يک  نگاه . نگاهی که از آلودگی نفع و طمع و حرص و به تبع آن از نفرت و زشتی خالی بود. نگاهی که سرشار از دوست داشتن بود. فقط دوست داشتن، و شناور بودن در دنيايی که همه چيز را به رنگِ زيبايی دوست داشتن می ديد. افق دوست داشتن بی «جهت» بود. نه مثل جاده عشق، جهت دار. در جاده عشق، فقط در يک نقطه، آسمان (غيرماديات) به زمين (ماديات) گره می خورد. و به همان اندازه جهان را زيبا می ديد. اما در افق وسيع دوست داشتن، هر طرف را که نگاه می کردي، يکی شدنِ زمين و آسمان را می ديدی: و زيبايی -که از جنس فراترهاست- از دايره اين افق به زمين تراوش می کرد. و همه جا را زيبا می کرد. آری! اين بارانِ احساسِ سرشار از دوست داشتن بود که از آسمان می باريد و همه جا را خيسِ خود می کرد: همه جا را زيبا می کرد...

   حالا رشدِ درختِ سبزی را که می بينم، زيبا جلوه می دهد: اما هنگام خشک شدن باز هم زيبا جلوه می نمايد! که برايم با احساس ترجمه می شود: خشک شدنِ درخت يعنی فراموشی از «خود». يعنی همان دوست داشتن. و دوست داشتن همان سرچشمه زيبايی هاست... و همينطور خشکيدن شاخه گل مريم، برگها، و... . حالا ديگر آتش، سوزاندنِ چوبهای خشک و بی روح و از بين رفتن و مرگ آنها نيست! که احساسم ترجمه می کند: آتش، به نمايش در آمدنِ شورِ درونی شاخه هاست، برای محو شدن، برای «من» نبودن، برای دوست داشتن، که سرچشمه زيبايی هاست... حتی خدا هم دچار دوست داشتن است.(۴) و خدا،   انتهای   دوست داشتن است... که خدا   کمالِ مطلق است...

   دوباره نوشته ام را می خوانم. آه . کاش کلمات می توانستند . نه! زياده خواهی نمی کنم!: کاش کلمات، بيشتر می توانستند رسالت خود را به پايان برند...

   تمام دنيا زيبا شده بود. اما چيزی در اين ميان، يکدستی اين زيبايی را هاشور می زد: خودِ انسان! و آنچه که می کرد. جنگ ها .  ظلم ها .  فقر . ...  انگار دو خطای بزرگ انسان، سطح تمام قرون را گرفته بود. و يکدستی اين زيبا ديدن را آشفته می کرد. خطای اول: « تجاوز ». آه . همين تجاوز است باعث اشک کودکی که مغول بر او تاخته، و در هيروشيما بمب بر او تاخته. و در فلسطين خون انتقام را بر چشمان کودکش نشانده.  اصلا همين «تجاوز» به حريم قدسی بود که «آدم و حوا» را از بهشت به زمين راند. و علت وجود آدم در زمين شايد همين است... و اين تجاوز بود که پاکی عشق را شکست و ... در کنار زيبايی که عاشق می ديد زشتی را نشاند.(--> پاراگراف سوم)  . تجاوز، خطای بزرگ اول انسان بود و بعد دومين خطای بزرگش گاه به کمک اولی می آمد!: «عِلــم». علمی که علت هر چيز را در واقعيات بررسی می کرد! و علت اصلی و فراتر هر چيز را از ياد برده بود. انگار علم، «واقعيت» را جای «حقيقت» گرفته بود! به هر حال علم، خطای انسانِ در جست و جوی آرامش بود. اما علم آرامش را بيشتر نکرد، در کنار رفع خطرها و سختی ها، مشکلات و سختی های جديدی به وجود آورد. اصلا آرامش با علم به دست نمی آيد. آرامش، در نيايش است که اوج می گيرد، در ايمان است که شکل می گيرد، در دوست داشتن است که نمود ميابد. اما... انسانِ فراموش کار!...

   و «علم» و «تجاوز»، چيزهای جديدی آفريده اند. و انگار همچنان ادامه خواهند يافت. بمب های اتمی و کشتارجمعی، بمب هايی که به باگناه يا بی گناه بودن کاری ندارد! فقط تجاوز می کند. و همين ها هستند که «انگار» زيبايی يکدست جهان را (که با نگاه و احساس آغشته به دوست داشتن به وجود آمده) آشفته می کند.

   گرچه علم هم خطای انسان است در علت يابی، اما علم به تنهايی، هيچ زيبايی را زشتی نمی کند (و چه بسا وسعت زيبايی ها را وسيع تر کند) انگار تنها اين «تجاوز» است که اين گونه آرامشِ زيبايی يکدستِ دوست داشتن را آشفته.

   و اما   اين تجاوز بوده، هست،  و خواهد بود.(ذات انسان، و دليل وجود آدم بر کره خاکی، تجاوز بود) : هنوز می ترسم اين سوال را اعتبار دهم که: پس ما چه کنيم؟! با اين آشفتگی که تجاوز آورده. پس ما چه کنيم؟ با ظلم ستمگر و تجاوزش چه کنيم! تنها عبور؟ تنها نگاه؟ يا جنگ؟ و باز جنگ برای خواباندن جنگ!  آيا جنگ مگر تجاوز نيست؟! ... ... ...

پانويس: ------------------------------------------------------------
(۱)  در عشق مهم است که بدن معشوق کدام باشد. جهت عشق رو به يک نفر محدود است.
(۲)  می ترسم بگويم که چون اين جور عاشقها فقط به فکر راحتی خود هستند هر چيزی که اين راحتی را از او دور کند زشت می نمايد: چه جدايی از يار باشد چه آسيب خار.
(۳)  هر جا که «من» را به کار بردم منظورم بيشتر بدن و تن من و بعد مادی انسان است.
(۴) در انتهای دوست داشتن «نياز» هم حتی رنگ می بازد... راستی! اگر بدانی خدا چقدر انسان را دوست دارد!...


حاشيه۱- نوشته بالا قطره ای از سيل ذهنيات من بود که آخرش نيمه تموم مونده! اميدوارم اين نوشته جوابی باشه برای ديگران و خودم... گرچه، آخرش با يه سوال تموم شد! لطفا متن بالا رو بخونيد و حتما نظرتون رو در اين مورد بگين. اين يه خواهشه از حامد:پاييز بارونی...  خيلی خيلی ممنون.

حاشيه۲- از همه دوستان خوبم به خاطر پيامهاشون ممنونم: shadi -atika- ShAhRzAd - عليرضا - بيدل - technolove - massy - mohsen - reyhan - نرگس/شقایق/قاصدک - راهی (مسئول سايت زيبای جهانتيغ) -  و اما من - چسب زخم (تاها) - م.رویا - بهار - farnoush - عليرضا (سرگيجه) - لیلا - مريم - مداد قرمز - سرطان mo30 & مملی - baran - آبجی مريم - مجید3سوت - e-pasandideh - پگاه نيروانا - Cute - ... دوباره و چندباره از همتون ممنونم!.. و خداحافظ تا اوايل خرداد ماه...

(چه آفتابی بود! برم زير سايه دنيای تنهايی... آخيش!)

من ابر جان خود را رگبار كرده بودم...در خويشتن خودم را تكرار كرده بودم تو خويشتن نبودي،من «تو» شدم، از آن رو...وقتي ز «تو» گذشتم،ايثار كرده بودم.

من از مصاحبت با آفتاب می آيم/ کجاست سايه؟ (سهراب)

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳