پيش از سفر

... و سفر آغاز خواهد شد. شايد فردا صبح سحر، شايد فردا غروب، و شايد پس فردا. چه فرق دارد: در نقطه ای معلق در فضای زمان. سفر آغاز خواهد شد و جاده در ميان سياهی ها طلوع خواهد کرد. و جاده شکل خاصی ندارد. نه! محدود نيست، هموار نيست، به اين راحتی ها مشخص نيست.انسان، آرام آرام بايد در امتداد اين جاده ناپيدا «حرکت کند» ، عبور کند. ذره ذره اش را بفهمد. و بدين ترتيب پيش رود. و چقدر راه انسان نزديک می شود، اگر  خاری را  که بر سر راهش است،  بفهمد،  درک کند. هر گياه واژه ايست. و هر قطعه از اين جاده وسيع، عبارتی. چقدر  راه  انسان  نزديک می شود، آنگاه که از پس حروف اين واژه ها، چشم اندازی از « مفهوم بزرگ » را ببيند. مقصد در عمق اين واژه های طبيعی ست، مقصد آن مفهوم بزرگ است.

   سفر آغاز خواهد شد. از اينجا،آنجا، چه فرق دارد: از نقطعه ای يا نه! شايد از وسعتی! مهم سفر است که آغاز شده. در جاده ای به وسعت تمام اين پهنه! و حرکت، فقط افقی نيست! بايد روی بوته ای عمود شد، به عمق آن راه پيدا کرد، و از پس ماده، چشم اندازی از «مفهوم بزرگ» را ديد.

   من که از بهشتی که اثری از شيرينی خطا در آن نبود خودم را راندم، خوب می دانم، فراموش خواهم کرد! که سفر تنها افقی نيست! که هر چه به سمت افق رويم به مقصد نزديکتر نمی شويم. که اصلا افق مقصد نيست! پيچيده ترين سوال ذهن خطاکار من اين بود که « به کجا؟ » : جاده ای هموار به سوی افق ساخت و با سرعتی که فرصت هيچ « مکثی » نيست، در زندگی، با شتابی فراوان می راند. تا نزديک تر شود!   نمی دانست   چقدر   راهش نزديک می شود، آنگاه  که  از پس حروف اين واژه ها ، چشم اندازی از مفهوم بزرگ را ببيند...

 

human and road

 

حاشيه۱- حدود ۱۰-۱۲ روز رفته بودم مسافرت. تهران-رودهن-شمال-... . اميدوارم شما هم سفرهای خوبی در پيش داشته باشين!!!...

حاشيه۲-

نرگس-شقايق-قاصدک: « نمی دانم و نمی خواهم بدانم که خوب است يا بد... ولی همين که هست نور اميدی است برای دلهای تنهای ما...» دلهای  تنهای  ما... چه زيبا! چه تنهايی بزرگی!

و اما من: « نوشته هات رنگ غم پاييز رو داره.چرا؟ » رنگ، غم، پاييز ... دلتنگی انسان، نيازی به اثبات ندارد! که «هميشه فاصله ای هست...» . نه! غمی نيست! احساسی بغض گونه و ملايم است که در اين پاييز بارانی جاری ست. احساسی که در آن غم و شوق و شادی و شور به هم آميخته...

technolo : «راستی عشق چه رنگيه ؟!»
cute : «نگفتی به نظرت عشق چه رنگيه ؟!» : ياد اين شعری که اندی می خونه افتادم:« اگه از من تو بپرسی رنگ عاشقی چه رنگه؟/ من می گم رنگش سياهه اما باز برام قشنگه...»... اما نه! عشق هر رنگی می تونه باشه. قرمز، سياه، بنفش، خاکستری، زرد، آبی، لاجوردی، نارنجی، سفيد،... بستگی داره روح اين رنگ ها رو چی جوری درک کرديم. و هر کدوم برامون نشونه چيه. بستگی داره چه عشقی رو بگيم. اصلا شايد عشق يه رنگين کمونه: از رنگی شروع ميشه و می ره بالا و به رنگی تموم می شه. و شايدم تموم نشه! به بی رنگی بره و محو بشه... چه شباهت قشنگی!... عشق می تونه مثل دوست داشتن، بی رنگ و بی نهايت باشه. می تونه مثل نهايتِ آسمونِ بی رنگ، آبی باشه. می تونه مثل از خود گذشتگيِ برگهايِ پاييزی، نارنجی باشه. می تونه... 

از شما هم بسيار ممنونم: علیرضا(sargijeh1) - شادی - ali sahraei - عليرضا (jahan2002) - ياسمن - کامليا - massy - پوپک - باران - سومنات

 

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۳