از ارتفاع تابستان...

سالگشت...

و آن هنگام که احساس، از قله تابستان خود، به سوی پاييزی بارانی سرازير می شود...

   يک سال گذشت. از زمانی که وبلاگ بهانه ای شد برای از درون گفتن. نه! در درون گشتن. از زمانی که تصميم گرفتم از چيزی بگويم که در اتاقک تنهاييم شکل گرفته بود. و شور آن گاهی تمام وجودم را فرامی گرفت. و فرش زندگی ام را در وسعت آن پهن کرده بودم. از چيزی بگويم که خاطرات و آرزوهايم را، نگاهم را، بودنم را، با آن معنا می کردم... از دنيای تنهايی...

   دنيای تنهايی برای من پاکترين و باشکوه ترين دنيا بود. تولد آن، تولد دوباره من بود. و من، تنهاترين فصل را برگزيدم. من بودم و، عشقی غريزی که از کودکی ام به جای مانده بود و،... دنيای تنهايی. و من تنهاترين فصل را برای خودم برگزيدم. فصلی که مردم، آن را فصلی خشک و بی حاصل و نمادی از غم و افسوس می دانستند. و من می خواستم بگويم که در بغض پاييز هم می توان شوق و شور شادی را يافت. چشمانم را با باران احساس شسته بودم. دانسته بودم اگر دنيا دنيای بدی ست، اگر مرداب ظهر تابستان دوست داشتنی نيست، اگر پاييز فقط غم و افسوس است... « چشم ها را بايد شست. جور ديگر بايد ديد. »

ای غم انگيزترين خوشحالی/ منو عشق تو بادستی خالی/ تو ای اون کشمکش هرروزه/ لحظه پرتپش هرروزه / من و يک جاده چشم به راه/ جاده ای از شب تا خلوت ماه...

   و من به راه افتادم. شعر شاعران را خواندم. پی حرف عارفان شدم... «دوست داشتن» در «عشق» من ظهور کرد. دوست داشتن، عشق او را هم تسخير کرده بود. او، اولين کسی بود که صدای دنيای تنهاييم را شنيد. و من هم اولين کسی بودم که... . رعدِ باران پاييز من از او بود. او را نمی دانم...

   و پاييزم بارانی شد. پاييز برايم نمادی بود از دوست داشتن. نمادی از از خود گذشتن... و باران احساس بود که می باريد... و با اين نگاه خيس بود، که طبيعت را می ديدم.

   طبيعت را سهراب به من آموخت. هرچه فکر می کنم يادم نمی آيد اولين بار کی «هشت کتاب» کتابخانه مدرسه را دستم گرفتم. امتداد فکرم تا کوچه های مه گرفته کودکی هم می رود!... سهراب دست مرا گرفت و به دنيايی برد که هر قطعه اش، اشاره ای بود به خدا.

   و من آمدم، تا از دنيای تنهايی بگويم. از آن لحظه هايی که برايم سرشارند از زيبايی، يا سرشارند از انديشه و تنهايی. آمدم تا بگويم جهان آنقدرها هم بد نيست! اگر تصوير درون را در آينه جهان بياندازيم. و درون را پر از مفاهيم زيبايی کنيم که هر کدام اشاره ايست به خدا.

   و من حرفهای فصلها را، و واژه های طبيعت را، با احساسم ترجمه کردم... و نگوييد چرا؟! که اين نيازی بود که خدا را هم وادار به آفرينش انسان کرد...

   می دانم. هنوزخيلی کوچکم. هنوز آنچه می دانم چون کوله باريست که در کنار کهکشان مجهولاتم می گذارم. اما جسورانه از سير نگاهم می گويم! و نگوييد چرا؟!...

   در اين يک سال وبلاگ خواندن و وبلاگ نوشتن، آنقدر چيزهای ارزشمند آموخته ام که... از هيچ چيز ديگر نمی توانستم بياموزم! و دوستانی يافته ام که... چه بگويم! دوستانی که هميشه با پيامها و ارتباطشان مرا کمک کرده اند. گاه با جمله ای مرا متحول ساخته اند. گاه با حرف تازه ای مرا وسيع تر کرده اند. و گاه بغض های زيبايی به من هديه داده اند. و گاه... . دوستانی که اگرچه مدتها من ماهانه به روز می کردم، اما هميشه پيامشان دلگرم کننده من بود...

   و من چگونه می توانم از اين دوستان تشکر کنم؟! خنده دار نيست اگر بگويم از فلانی و فلانی و ... ممنونم و با همين کار فکر کنم کفه ترازو مساوی شده؟... نه! دوستی های بزرگی در اين دنيای مجازی برای من رخ داده اند که ارزششان در خود بودنشان است...

   سعيد stzcd : اولين کسی که وبلاگش مرا وادار به کامنت گذاشتن کرد! و چه شور و صداقتی در اين کار داشت!... هنوز يادم نرفته. آن هنگام که هنوز وبلاگم بيش از يک يا دو تا پيام نداشت و با ۲۰ پيام از او شوکه شدم و پاهايم می لرزيد!...

   شادی (ازروی کلمات به سادگی گذر نکنيم) : مدتها وبلاگش را بدون کامنت گذاشتن می خواندم! که برايم واقعا خواندنی بود و نوشته هايش نشان از درون سرشار او داشت. و عنوان وبلاگش چقدر مرا جذب کرده بود: از روی کلمات به سادگی گذر نکنيم... و او چه جملات ناب و بزرگی را در وبلاگش به ما هديه می کرد!... و پيامهايش هميشه در خاطرم ماندگار خواهد شد... که پيامهايش هم چون نوشته هايش تکان دهنده و زيبا و عميق...

   سومنات : تنها کسی بود که با اينکه وبلاگ نداشت اما به وبلاگ من می آمد، می خواند، و پيام می گذاشت! از اولين پيامهايش معلوم بود که چقدر وسيع است. و حرفهايش چقدر قابل تامل... هميشه همراهم بود و و همراهی او دلگرمی بزرگی برای من بود... وبلاگ زد و کاش بتوانم زحمتهايش را جبران کنم...

   مصی (بانوی باران): اولين بار که وبلاگش را شروع به خواندن کردم نتوانستم بايستم و تا آخرين نوشته اش خواندم! او از عشقی می گفت که حالا تبديل به جدايی شده بود. آنقدر صادقانه از عشقش می نوشت که من در نوشته هايش شکستم!... حالا مدتهاست که  همچنان پيش می رود. فکر که می کنم می بينم چقدر فرق کرده و بزرگتر شده.. بزرگتر... او که بانوی باران است...

   زهرا (خيال روزکی که بود) : چقدر زيبا می نوشت. و چقدر عشقش عميق بود. نوشته هايش چون پرده نقاشی بود که با عشق رنگشان می زد. و من هميشه مجذوب اين پردهای گويا می شدم!... ديگر مدتهاست نمی نويسد.. حيف! اميدوارم بازگشتی زيباتر داشته باشد. منتظرم...

   نرگس-شقايق-قاصدک (تا شقايق هست می مانم) : بار اول که وبلاگش را که آوردم شوکه شدم! انگار جايی بود برای اهالی طراوت! نيما سهراب فروغ اخوان شاملو.... و چقدر خوشحال می شدم وقتی تعداد پيامهای زياد او را می ديدم!... اميدوارم راهش در زمينه شعر بهتر و بهتر شود...

   عليرضا (سرگيجه) : دوستی ما صادقانه بود. و او از خودش می گفت. هنوز گله هايی که از محيط کارآموزی داشت يادم هست! می گفت در دانشگاه اگر کسی غذا نداشته باشد دو نفری يک غذا می خورديم اما اينجا...! حرفهايش مرا به محيط دانشگاه علاقه مند کرد!!!...

  باران (وبلاگ پاييز) : دوستی که اسمش را هنوز نمی دانم! و وبلاگ او چقــــدر برايم آرامش بخش بود... با آن موسيقی زيبايی که در فضای وبلاگش پخش می شد و برای من يک موسيقی جاودان شد... و نوشته هايش هم مثل آن موسيقی... حال و هوای نوشتنش در من احساسی آشنا برمی انگيخت. پاييز او چقدر برايم دلنشين بود... دروغ نگفته ام اگر بگويم هميشه دوست داشتم مثل او بنويسم!...

   شقايق (بربادرفته) : و او آنچنان عاشقی بود که عشقش انگار انتها نداشت. چون شقايقی با باد می رقصيد. و در آرزوی آن تکيه گاهی بود که پيچک برآن افتاده بود... و ديگر ننوشت...

   بيدل (حديث بندگی و دلبردگی) : خيلی کم می نوشت اما وقتی می نوشت «حياط پاييز» را می نوشت. و چه خوب می نوشت... بعضی دوستی ها بهانه ای می خواهد برای تازه شدن...

   آبجی مريم (باران پاييزی) : چه صداقتی داشت در نوشتن! احساس می کردم واقعا خواهری دارم! يک خواهر مجازی!... هيچ گاه موسيقی آرام و خاطره انگيز وبلاگش را فراموش نمی کنم... و صداقتی را که هميشه به همراه خود داشت!...

   و اما من... (پوشال) : پيامها را که می خواندم به او می رسيدم: و اما من... ! و چقدر دوستی را در پيمانه پيامها می کرد و هديه می داد. و اما من هيچگاه نتوانستم مثل او هميشه به کلبه پوشالی اش بيايم...

   آنوشا (عشق نو) : يادم هست اولين بار چند غلط از عشقش گرفتم!!!... و اما دوستی او آنقدر خالصانه بود که من مانده ام جواب اين عشق آبی اش چيست... هميشه پيامهايش به من اميد می داد. آرزويش اين بود عشق را مثل من تجربه کند!!! و من آرزو داشتم به اندازه عشق او دچار دوست داشتن باشم...

   عليرضا (من فکرمی کنم پس هستم) : شبگردی اش، در من آرزوی شبگردی را تقويت می کرد! هميشه نوشته هايش چون ستارگان سفيد بر آسمان شب وبلاگش می درخشند...

   آتيکا : آنقدر جذاب می نوشت که نمی شد هر نوشته اش را چند بار نخوانی! بزرگترين هديه را می داد: لبخندی بزنی! که گاه واحه ای بود در ميان لحظه ها... هنوز صدای unbreak my heart در گوشم می پيچد...

   جهانتيغ : سايتش ساده و زيبا بود. و آن کارتها و نقاشيهايش چقدر زيباتر! و شعرهای روی آنها چقدر زيباتر و زيباتر... تو خويشتن نبودی، من، تو شدم، از آن رو، وقتی زتو گذشتم، ايثار کرده بودم... وبلاگش هم اينجاست!

   فرشته تاريکی (خونه رويايی من) : خانه اش واقعا رويايی بود. هنوز عکس کلبه ای را که در وبلاگش گذاشته بود و درباره خانه روياييش نوشته بود يادم هست... خانه ای که بی شباهت به بهشت نيست. و در آن صفا و صميميت اوج می زند...

   پدرام (مجله فوتبال) : يادش بخير! از دوستان سعيد stzcd بود! با هم طرح دوستی ريختيم. گرچه من هيچ ميانه ای با فوتبال نداشتم... هنوز حرفهايش به يادم مانده: می گفت حتما نبايد دوستای من همشون اهل فوتبال باشن!... حيف که مدت زيادی نتوانست بماند و رفت... پدرام جان! هنوز لينکت را نگه داشته ام...

   فلورا (قدمی بی ترديد) : بزرگ بود. و برای من نوشته های او جذاب! آخر هم نفهميدم نويسنده بود کارمند بود کارگردان بود؟!... قدمهای بی ترديدش سرمشقی بود برای قدمهای لرزناک من...

   ريحان (منم يه روز بزرگ ميشم) : چند روز قبل تولدش بوده! اما من مدتها از او بی خبر بودم!... چهار پنج ماه از من بزرگتر است. يادت باشد منم يه روز بزرگ می شم!...

   مداد قرمز (ستاره سرخ من) : چقدر آرام آمد. انگار حرفی داشت که بايد می گفت... اما ناگفته، آرام هم رفت... بدان هنوز منتظرت هستم!...

   سحر : خيلی خيلی ممنون که گهگاهی ميومدی و اخيرا پيامات درست حسابی تر شدن! منتظر وبلاگت نيز هستيم!

   کرجی خيال (م. رويا) : آمد تا از روياهايش بگويد. از آنچه که تلخی واقعيت را از بين می برد. بر کرجی خيالش نشست تا از رويای خيال انگيز همه را سرشار کند...

   کامليا (ورنوس:هاله ای به دورماه) : اگرچه عمر آشناييمان زياد نيست اما، هر گاه وبلاگش را می آورم حس غريب و زيبايی مرا فرا می گيرد. با آن موسيقی پريشان کننده و زيبايش... هميشه پنجره وبلاگش را باز نگه می دارم تا آهنگش مرا از اين حس سرشارتر کند...

   و تمام دوستانی که در اين يک سال همراه من بودند. بعضی در مدتی کوتاه. و بعضی که هنوز تازه سنگ بنای دوستی مان را گذاشته ايم.... و تو دوستی که از قلم افتادی! فراموشی خطای بزرگ انسان است! و بخشش ويژگی خاص او !...

   اگر چه گاهی بيشتر اين دوستی ها با يکی دو بار سر نزدن به وبلاگ هم کمرنگ می شود! اما بعضی آنقدر در ذهن ماندگار می شوند که فراموشی آنها غير قابل تصور است!... اميدوارم اين رابطه های پاک، باعث زيباتر شدن و بهتر شده همه مان شود...

   فکر می کنم خيلی زياد نوشتم!... نه! کلا می گويم... به هر حال من را ببخشيد اگر در اين مدت نوشته های «بدردبخور» و «آموزنده» نبوده اند!...

حاشيه: دوستتان دارم...

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۳