گريز نه! بازگشت

   از چه گريختم؟!
   انگار ديگر طاقت آن سادگی محض روستايی را نداشتم. بارها آنجا رفته بودم. طلوع و غروبش هميشه در خاطره من می درخشد. بوی شبش، احساس غربتی آشنا را در من زنده می کند. پس از چه گريختم؟...

   طاقت نياوردم. ظهر بود. گرچه هوا نيمه ابری. آمدم لب جاده. اتوبوس آمد. دستم اندکی بالا آمد. اتوبوس ايستاد...

   فکرِ اين که ساعاتی هيچ کاری برای انجام ندارم ، مرا عذاب می داد ، و آسمانِ زمان را ظهرتر می کرد. انگار ميعادگاهی بود برای روبرو شدن با هيچ!  و  من   چقدر  ترسيدم. طاقت نياوردم. و از هيچ! نه! از خودم گريختم...

   عادت كرده ام. و چه عادت اعتيادآوري! عادت كرده ام هميشه خودم را با چيزی «سرگرم» کنم. حالا که می بينم، زندگی ام شده مجموعه ای از سرگرمی ها! کامپيوتر و اينترنت، کتاب، فيلم، بازی با کودک ۵ ماهه!، و حتی همين موسيقی که هميشه می گذارم و حتی... .  چه بر سر من آمده؟! که ساعاتی را بدون سرگرمی نمی توانم طاقت بياورم. از چه گريختم؟

   هميشه آنجا كه می روم، برای ديدن طبيعتی كه با انسان دوست است، برای ديدن چيزهای تازه در دشت و كوه، می روم. اما چرا از بی كاری ِ خودم گريختم؟... هميشه منظره ها همان منظره های در حال رشد بوده. خيلی وقتها چيزهای تازه در آن می بينم اما اين بار نديدم. شايد چون در خودم چيز تازه ای نبود! و ظهر هم، رويايم را از من می گرفت...

   همچنان در اتوبوس فکر می کردم. چرا انسان بايد اين همه از اين دنيا دور شود؟ چرا انسان اينقدر « از روبرو شدن با چهره فنا شده خويش می ترسد؟» (فروغ)  اتوبوس همچنان به سمت شهر می رفت. و می انديشيدم، که در همين دنيای دور افتاده شهری هم، من لحظاتی را داشته ام، به زيبايی همان لحظاتی که چهره گذشته انسان در آن روستا داشته است. جای من انگار آنجا نبود. من، شهری بودم!  اتوبوس به شهر نزديک تر می شد و فکر من هم. و من سرگرمی هايم را توجيه می کردم. و اين فرارم را!...

   به خانه رسيدم. کولر را روشن کردم، کامپيوتر را بعد از کلنجار با خودم روشن کردم. Windows Media Player را اجرا کردم، آهنگ های «بهار من» را گذاشتم. و دراز کشيدم... آه! چه آرامشی! چه موسيقی زيبايی!...

   دفترم را برداشتم، و نوشتم. از چه گريختم؟...

... 

 

حاشيه۱- ممنون از حضور همه دوستان خوب تو صفحه پيامهای سالگرد وبلاگ. اما حيف که نشد همه بيان! اونم خب تقصير خودم بود! و البته تقصير من که نه تقصير اين ISP ها يا چه می دونم!... آخه مشکل اينجاس که مدتيه نمی تونم واسه کسی کامنت بذارم! بعد از فرستادن پيام، پرشين بلاگ يه پيغام خطا ميده که هيچی ازش سر در نميارم!... سرويس اينترنتمو عوض کردم، رفتم ۲-۳ تا کافی نت،... فايده ای نداشت که نداشت! يه جا تو يه وبلاگ خوندم امکان پيام گذاشتن تو وبلاگای پرشين بلاگ رو فيلتر کردن!... خدا کنه اين طور نباشه...  به هر حال با اين وضع نمی تونم واسه شما پيام بذارم. اميدوارم زودتر درست شه. اگه کسی راه حلی می دونی بگه...

حاشيه۲- کامل نمی شناختمش. می گفتن جديدا کتاب شعر هم چاپ کرده. شعراشو گهگاهی بعضی جاها می خوندم... با اينکه مجذوبش بودم، جدی بهش فکر نکرده بودم... تا وقتی که فهميدم مرد... حسين پناهی، هر چه بود زندگيش متفاوت بود. انگار نقشهاشو حتی توی فيلمها خودش می نوشت!... چه برسه توی زندگی...

  
نویسنده : حامد ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸۳