نقاشی تو

   می دانی! مشکل من نه آن چند خط سکوتی ست که بر سفیدی کاغذ کشیدی، و نه ابهامی که دور قلمت را فراگرفته بود. مشکل من آن نقشی بود که با غیر از قلم بر کاغذ زدی: قطره هایی که از آسمان نگاهت باریده بود... می خواستی کارم را یکسره کنی؟: یا عاقل عاقل شوم، یا دیوانه دیوانه... می دانی تمام مسیری را که آنروز پیاده تا خانه آمدم به چه فکر می کردم؟ با خودم می گفتم کاش... کاش لیاقت ذره ای از آن قطره های مقدس را داشتم... آنقدر از دست خودم عصبانی بودم که می خواستم... اما افسوس! که این «عقل» بود که با «واقعیتها» به راحتی کنار می آمد. بیچاره چند قطره «احساسم» که مانده بود با هجوم «حقیقت» چه کند...

   با خودم می گفتم چقدر سنگ دل شده ام! اما فکر که کردم دیدم سنگ هم حتی گاه از قطره های باران ترک می خورد... دردی که این روزها مثل یک خوره به تن من افتاده همین «طبیعی شدن همه چیز» است. آخر چند قطره احساس من کجا و بیابان پَرسوز عقل کجا؟ پس تعجب نکن چرا خیسی نقاشی ات را خشک کردم... تعجب نکن چرا بی تفاوت به نظر می آمدم! نه! اینطورها هم نیست! می دانی چند بار خیسی صورت من در پی جبران آن چند قطره اقیانوس توست؟... هنوز که شوکه ام و غرق در شلوغی زندگی...

   نمی خواهم بدانم چرا با «من» چنین کاری کردی. می خواهم بدانم با «خودت» چه کرده ای؟...
   راستی! تو نمی دانی کجا می شود دو تا صندلی چوبی پیدا کرد؟...

نگاه خیس

حاشیه1- آخر نفهمیدم جاذبه ای که نیوتون گفت از کدام طرف است تا از روی آن بالا و پایینمان را تعیین کنیم! اتفاقا از اینجا هم که من ایستاده ام، باید سرم را بیش از حد بالا بگیرم تا تو را در میان خودت و سکوتت و راهی که دوستش داری ببینم... چشمهایم هم ضعیف شده اند! چون کنار تو هنوز یک بقچه تردید می بینند...

حاشیه2- می دانی! مشکل من... خودم هستم...

و اما حاشیه3- دوستان خوبم همه منو به خاطر ده ها روز تاخیرم می بخشند. به خاطر ثانیه هایی که صرف اومدن مطالب تکراری وبلاگم شده از همه شما معذرت می خوام...  و همین طور به خاطر اینکه این مدت هیچ پیامی نذاشتم حتی اگه مطالبتون رو خونده باشم...  با اینکه خودم از اونایی که مشغله های زندگی رو بهانه تنبلی شون می کنند خوشم نمیاد، اما باید بگم بعد از عیدی عجیب سرم شلوغ شد و الانم همین طوره و فکر کنم تا یه ماه دیگه همینطور باشه! البته همونطور که می دونید اینا بهانه ست و موضوع همون موضوع همیشگیه: «گاهی آدم بیشتر از نوشتن به سکوت نیاز داره»...

حاشیه4- نمی دونم چرا از صبح این ترانه تو ذهنمه: « ...ما بی تفاوت به تماشا ننشستیم/ ما خود دردیم / این نگاهی گذرا نیست... بشنو! همسفر من! با هم رهسپار راه دردیم./ با هم لحظه ها را گریه کردیم./ ما، در صدای بی صدای گریه سوختیم/ ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم/ از مخمل درد به تن عشق جامه دوختیم/ تا عجز خود را با هم و بی هم شناختیم»

 

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤