حيرت

   می‌خواهم بنويسم. صبح باران‌زده‌ی ابری ست و مگر می توان ننوشت! نم نم اشارات بر روح من می بارد. و من می گذرم. همچنان می روم. از ميان نشانه هايی که با من حرف می زنند. حادثه های بزرگی مانند افتادن قطره ای باران روی صورت ذهن. و من همچنان می گذرم. از ميان شگفتی هايی که با نسيم ادراک می شکفند. همچنان می گذرم و گاه از هماهنگی کار اين جهان حيرت زده می شوم. عجيب است! پرسشی در ذهنم رخ می دهد، جای ديگری پی جوابش می گردم، و جايی ديگر جوابش را می يابم. اصلا انگار هر سوالی که در ناخودآگاه ذهنم برانگيخته می شود، جهان هستی با مهربانی تمام آنرا پاسخ می هد و ما معمولا آنرا اتفاقی می خوانيم!: در کتابی که مدتهاست در قفسه دست نخورده و کاملا اتفاقی هوس می کنی نگاهی بياندازيش، يا از زبان يک نفر بدون اينکه خودش آنرا بفهمد، پاسخ طلوع می کند. و ما می گوييم چنين سِحری اتفاقی ست!... راستی، آيا چيزی هم هست که اتفاقی باشد؟!... راستش دنيا حساب شده تر از آن است که فکرش را می کنيم...

    عجب پيچ و تابی دارد اين زندگی! واقعيت های اين به اصطلاح بيداری بس نيست، گاه خوابها هم ذهن را آشفته می کنند! و چه رويای ترسناکی بود. و من می دانم که او شيطان بود. و من نمی دانم چقدر ترسيدم. از خواب که پريدم نماز می خواندند. هنوز ترس در تمام وجودم تحليل رفته بود. و چندبار بسم الله الرحمن الرحيم گفتم تا ترس از من بيرون شود (و اين هم از همان ايمان های محکمی ست که از کودکی به يادگار مانده است.) تا وقتی سحر شد. و سحر هميشه برای من آرامش بوده است...

   با خودم فکر کردم آری! اگر می خواهم از اين خواب بزرگ و سنگين زندگی هم بيدار شوم، بايد آنقدر حيرت زده شوم تا خيس ِ عرق ِ شگفتي، بيدار شوم. و اين آخرين مرحله است: اشراق، هدايت، اعجاب...

اشراق / هدایت / اعجاب 

حاشيه۱- خودمم نمی دونم چرا اينقدر کم می نويسم! يه جورايی تو شرايط ناجوری قرار دارم. اين روزا يه خورده بيشتر به زندگيم فکر می کنم. شايد از جوونی باشه. به هر حال می خوام تصميم بگيرم انرژيم رو صرف محدوده کارای کمتری بکم تا نتيجه بهتری بگيرم. دغدغم شده زمان. اين سرمايه عظيمی که دارم بی احتياط خرجش می کنم!... مطمئنا هر تصميمی که بگيرم وقت بيشتری روی وبلاگم خواهم گذاشت!..

حاشيه۲- يه چيزی هم که ضربه قابل توجهی بهم زده دوری چند نفر از دوستای مجازيم هستن. شادی، که وبلاگ «از روی کلمات به سادگی گذر نکنيم» رو می نوشت، وبلاگ نويسی رو ترک کرد و در اوج ناباوری ديدم اونو پاک هم کرده! گرچه می دونم هرکاری می کنه می دونه چکار می کنه! اما دور شدن از يک همسفر مجازی سخته... از طرف ديگه کسانی هستند که خيلی دوست دارم باهاشون ارتباط برقرار کنم اما اونا از من کمتر می نويسن!... اما خوشحالم که شماها هنوز با اينکه من برای شما کمتر کامنت می ذارم همراهم ايد و اين انگيزه کافی رو می ده... از همتون ممنونم... فکر کنم بايد پس از مدتها وبلاگ‌گردی رو شروع کنم...

 

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤