جور ديگر

© دشت جادویی 

   صحبت از جادو بود و ماوراءالطبيعه. و انکار و اصرار بر سر اين موضوع که نه با علم جور در می آيد و نه با عقل. در ميان درختان دشتی سرسبز و وسيع. و هوای خنک دم غروب. وقتش بود و بايد می رفتم. مقدسترين لحظات بود در تمام آيينهای جهان. و مهمتر از آن، زيباترين لحظات در تمام ثانيه های من. آروزی کوچکی بود که پس از مدتها باز به حقيقت می پيوست: قدم زدن در راه‌باريکه‌ای در ميان دشت پر درخت، هنگام غروب، و نسيمی خنک. از ظهر تابستانی داغ می آمدم. و گريزان از سياه و سپيدِ سايه-روشن اشيا در آفتاب ظهر. دلم لک زده بود برای ابهام غروب. اين اتفاق عظيم که طبيعت را ديوانه می کند. براستي، غروب پايان روز است يا آغاز شب؟... خلسه ايست. که تمام اجزای جهان را به هم می پيوندد. وحدت در اوج تکثر. روح بزرگ جهان انگار که آشکار می شود. انگار همه يکی هستيم. درخت و آب و من و تپه. در افق غروب، سياهی و تاريکی يکدست سپيدارها، تنها در کنار آسمانِ هنوز روشنتر، نمود ميابد. زمين کم کم خود را فراموش می کند و تاريک می شود. «يکي» می شود. «وصل» می شود... انرژی عظيمی اطرافم را فراگرفته و مرا در خود غرق می کند. می دوم. می دوم و نفسهای عميق می کشم. احساس می کنم روح سبزه‌زارها، شبدرهای شبنم‌زده و روح تمام جهان به درونم نفوذ می کند. می دوم و از دالانهای سبز می گذرم و جرعه جرعه هوای خنک خلسه را می نوشم. دلم می خواهد بچرخم و فرياد بزنم. کاش دفی چيزی بلد بودم و می زدم! دلم می خواهد بپرم و دستانم را به شيوه درختان به آسمان پرتاب کنم... اما همين «اما» بود که نگذاشت: شايد کسی مرا می ديد! می گفتند ديوانه است يا ادا در می‌آورد. انرژی کم کم فروکش کرد. همه چيز سر جای خود آمد. فهميدم دارم نفس نفس می زنم. پاهايم هنوز سبک‌سر بود اما ديگر آرام گرفته بودند. يادم آمد بايد به همان شيوه که بودم، باشم. اجتماع اينطور به من آموخته. نمی شد «جور ديگر» باشم...

   يادم آمد چند دقيقه قبل راجع به حقيقت داشتن يا نداشتن جادو بحث می کرديم... فهميدم چرا باورش برای انسان اين عصر سخت است! نمی خواهيم «جور ديگر بودن» را بپذيريم... و گرنه نسيم پاييزی هم می تواند جادويت کند...

 

حاشيه۱- تولدم مبارک!: ساعت ۴ بعدازظهر ۳۰ شهريور وارد بيست و دومين سال زندگیم می شم. اين عدد و رقمها برای ارزيابی چيز خوبيه. اينکه تو اين ۲۱ سال از کجا به کجا رسيدم. همين چند شب پيش بود که دوستی می گفت همونطور که الان نسبت به زمانی که نوزاد بوديم اشراف داريم، به جايی می تونيم برسيم که نسبت به موقعيت الانمون همونقدر اشراف داريم. تصورشم سخته. مقياسها به هم می پاشه و الان که بزرگ شديم، تازه می فهميم هنوز در شناخت جهان نوزاديم... بگذريم. کاری ندارم قصه از کجا شروع شد و از درک بی واسطه رفت تا نامها و واژه ها و درک از طريق واژه ها و همينطور بزرگتر و بزرگتر که شديم دورتر و دورتر هم شديم. و حالا در پی شناختی بی واسطه ايم. يعنی همون سرجای اول: با اين تفاوت که چند کهکشان بالاتر رفتيم! مثل حرکت نيلوفران.

حاشيه۲- دفترچه يادداشتمو برمی‌دارم و نوشته های اواخر شهريورماه سال گذشته رو نگاه می کنم. ورق می زنم و پيش می رم... وووووووی!... چه خبره...   فکر که می کنم، تو سالی که گذشت اتفاقات مهم و عميقی افتاده... خوشحالم و خدامو شکر می کنم!...

حاشيه۳- به وبلاگ قسمتی هم با نام «قفسه کتاب» اضافه کردم و تصميم دارم کتابهايی رو به صورت الکترونيکی آماده کنم و اينجا برای دانلود بذارم. از قبل کتاب نرم افزاری گزينه اشعار سپهری بود. و الان کتاب «مرغان آواره» اثر رابيندرانات تاگور، با فرمت PDF برای دانلود گذاشته شد. اشعار کوتاه هايکومانند تاگور می تونه مشتی باشه از خروار ادبيات شرق و هند. نگاه خاص شرقی که با عرفان آميخته شده در اين اشعار جاريه. نمونه هايی از اشعارشو اينجا می نويسم. حتما دانلود کنيد...

* اگر در به روي همه خطاها فرو بندي/ حقيقت پشتِ در خواهد ماند.
* خداي را/ نيروي عظمتش/ نرمه نسيم ها است/ نه در توفان.
* تو را ديده ام./ به گونه کودکي نيم بيدار/ که مادرش را/ در تاريکاي سحر مي بيند/ و آن گاه لبخند مي زند و باز به خواب مي رود.
* جهان هنگامي انسان را دوست مي داشت/ که او لبخند مي زد./ آن گاه که خنديد/ جهان از او بيمناک شد.
* گريه کني اگر/ که آفتاب را از دست داده اي/ ستارگان را نيز/ از دست بخواهي داد.

برای دانلود اينجا کليک راست کنيد و Save Target as را بزنيد.(حجم: 452 کيلوبايت - ۳۲۶ شعر)

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٤