مهتاب.......: همان دوست داشتن

چند تا قلم، با باريکه های کاغذ که روشون هر چيزی می تونه نوشته شده باشه، يه ساعت و ... و اون بالاها ، فراترها، بالاتر از پشت بوم، يه شب مهتابی، که بوی بارون فضاش رو پر کرده. آسمان نيمه ابری، و مهتاب ( نه ماه)  که بر تکه ابرها و بر زمين، و بر پشت بام ها، آواز خود را می خواند. گرچه تا برق های شهر نرود، کمتر کسی به « مهتاب» توجه می کند، اما من، هنوز نگاهم چون گذشته، به فکر بالاتر از پشت بام شهر است، آغشته به رنگ مهتاب است.

ديگر کمتر به ماه خيره می شوم. که مبادا در پی نور سحر، به حريم ماه تجاوز کنم. با وجود تکه ابرهای بارانی ، ديگر سعی در فراموشی کره ماه را دارم! من حتی به نور ستاره ها هم قانع بودم. و به «بوي» باران.

با اين اندک نور مهتاب دوست داشتن، سيمای تاريک من پيداست، که اندک نمودش از مهتاب است. و به فکر آن است که « اگر، هياهوی سکوت من، در ناگهانی بارانی، ببارد...» و با ريتم بغض های هر روزه، قدم به قدم در جاده « عبور» پيش می رود، و اين من دنيای تنهايی چون آواز مهتاب، از عمق شب فراترها، تا درون خانه زندگی گسترده است...

اون بالاها، فراترها، بالاتر از پشت بوم، يه شب مهتابی، که بوی بارون فضاش رو پر رنگ کرده، و روی ميز چوبی ام: چند تا قلم، با تيکه های کاغذ و يه ساعت...

حاشيه۱-اينم يه عکس:

صراحت درخت...

حاشيه۲- اگه کسی بلده فلش تو وبلاگ بذاره به من بگه

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٢