عشق و دوست داشتن...

پيش حاشيه!: سلام! نمی دونم قبلا  گفتم يا نه که من از « دوست داشتن » می گم. اگه نوشته های پايين رو خونده باشيد، فهميديد. خيليها فکر می کنن دوست داشتن همون عشق خفيفه! خيلی ها هم خيلی چيزای پرت تر برداشت می کنن! خلاصه که خيلی ها هم از عشق، زده شدن يا متنفر! (ديگه پشت دستمو داغ ميکنم، که ديگه عاشق هيشکی نشم!... آهنگ معروف شادمهر!).شايد حقم دارن! خب خيليا هم با تعريف امروزی عشق کنار ميان و با يه جشن و يه خورده خرج کردن، به «وصال» می رسن!!!. و با عشقهايی بی درد سر برای «اجتماع» ، نمونه يه انسان ايده آل قانون پسند ميشن. اما من (نه تنها من) از دوست داشتن ميگم. دوست داشتنی که تو فراترها اتفاق می افته. تو دنيای تنهايی اوج می گيره. و هميشه نه به وصل که به محو شدن در دوست می انجامه. که انجاميدنی در کار نيست. در فراسوهای پيکرها اتفاق می افته. برای اينکه بيشتر بدونين گزيده ای از بخش « دوست داشتن برتر از عشق است» از کتاب « کوير» شريعتی رو اينجا می آرم. متنش يه خورده طولانيه اما حتما تا جايی که می تونين بخونيدش و روش خوب فکر کنين.البته كار عاقل بازی و اينجور چيزا نيست. كار، كار احساسه. اين اول اين جاده ست. باقيش رو بايد خودتون سفر کنين. سعی کنيد که ادراک کنيد. و آخرم هر چی شد نظرتون رو برام بنويسيد.

دوست داشتن برتر از عشق است

و اما متن:   دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي.اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .

عشق ،بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن، از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز هنگام با آن اوج مي يابد .

عشق در غالب دل ها ، در شكل هاي و رنگهاي تقريبا“ مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها “ بر خلاف غريزه ها “ هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش را دارد و از روح رنگ مي گيرد
مي توان گفت : كه به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست.عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد ،اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و برآشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست .

عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا آشكار رابطه دارد . چنانچه" شوپنهاور" مي گويد :“ شما بيست سال سن بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه كنيد “.
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج وجذب زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را بگونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و تنها با بيم و اميد و اضطراب و “ ديدار وپرهيز “ زنده و نيرومند مي ماند . اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است . دنيايش دنياي ديگري است .

عشق، جوششي يكجانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟ يك “ خود جوششي ذاتي “ است ، و از ين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب بسختي مي لغزد و يا همواره يكجانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه نا همانند ، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو رو شنايي آن ، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند ، احساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و ناآشنا يي پس از عشق ك درد كوچكي نيست ، فراوان است .
اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و ازين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ، و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند ، و پس از “ آشنا شدن “ است كه “ خودماني “ مي شوند . دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت بقدري ظريف و فرار است كه بسادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد . و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي
از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاك و صميمي “ ايمان “ در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا بلرزه مي آورد . هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستانهاي ديگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و
عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ هر لحظه ، بر سر و روي اين دو ميزند .

عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني “ فهميدن “ و “ انديشيدن “ نيست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد .

عشق، زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در “ دوست “ مي بيند و مي يابد . عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .عشق بينائي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد.

عشق، خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و درعين حال پايدار و سرشار اطمينان .

عشق، همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير .

از عشق، هر چه بيشتر مي نوشيم ، سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر.

عشق ،هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن ،نوتر.

عشق، نيروئي است در عاشق، كه او را به معشوق مي كشاند ، و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد .

عشق ، تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .

عشق، معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي و روح تاجرانه يا جاودانه آدمي است ، و چون خود به بدي خودآگاه است ، آن را در ديگري كه مي بيند ، از او بيزار مي شود و كينه بر مي گيرد . اما دوست داشتن را محبوب و عزيز مي خواهد كه همه دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدمي است
و چون خود به قداست ماورائي خود بينا است ، آن را در ديگري كه مي بيند ، ديگري را نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد .

در عشق، رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه“ در هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند “ كه حسد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش مي بيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نر بايد و اگر ربود ، با هر دو دشمني مي ورزد معشوق نيز منفور مي گردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست .

عشق، ريسمان طبيعت است و سركشان را به بند خويش مي آورد تا آنچه را آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ مي ستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، كه عشق تاوان ده مرگ است . و دوست داشتن عشقي است كه انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود مي آفريند ، خود بدان مي رسد ، خود آن را “ انتخاب “ مي كند .

عشق، اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن ،آزادي از جبر مزاج .

عشق، مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح .

عشق يك “ اغفال “ بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روز مرگي كه طبيعت سخت آن را دوست مي دارد ، سرگرم شود ، و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .

عشق، لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .

عشق، غذا خوردن يك حريص گرسنه است و دوست داشتن “ همزباني در سرزمين بيگانه يافتن “ است .

در تئاتري “ قهرماني ، در برابر پادشاه ، براي نمايش تيزي و قدرت شمشيرش ، ميله فولادي را گذاشت و با يك ضرب شمشيرش ،دو نيم كرد و همه به حيرت افتادند ، پادشاه حرير لطيف و نرمي را - كه همچون پاره ابر سپيد صبحگاهي لطيف و سبك - در هوا رها كرد و پرده حرير در حاليكه همچون توده متراكم رودي در فضا به آرامي و زيبايي و ظرافت روح يك شاعر ، باز مي شد و مي شكفت ، پادشاه ، بنرمي و آهستگي و وقار و اطمينان ، شمشيرش از ميانه آن گذر داد و ، بي آنكه احساس كمترين مقاومتي كند ، پرده حرير دونيم شد
و هر نيمه اي در فضا ، بسويي رفت و از عبور شمشير از قلب پرده ابريشمي حرير ، كمترين چيني بر آن نيفتاد و گويي گذر شمشير را از ميانه خويش احساس نكرد ، و شمشير نيز چنان مي گذشت كه پنداري از قلب پاره ابر صبح بهاري ، يا توده سپيد دودهاي سيگار شاعري ، غرقه در اثير خيال ، مي گذرد !

آه ! كه عاجزم از “ الف و نشر مرتب “ ساختن كه عشق، كدام شمشير است و دوست داشتن كدام شمشير . معذورم داريد كه نمي توانم . من" حوري ماسينيون" ام كه در برابر اين چيزها پريشان مي شد . ظرافت ، لطافت ، هر چه رنگ و بو و طعم غير مادي تر و غير عادي تر و غير زميني تر و غير مفيد تر دارد روح او را ببازي مي گرفت .
اين است آتش عشق در خدا ! يعني چه ؟ آتش عشق كه اينجوري نيست … پس اين آتش دوست داشتن است . آري ، آتش دوست داشتن است ، عجب !؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف مي زدم ! آتش عشق ؟! آنهم در خدا ؟
نه ، آتش دوست داشتن است كه داغ نيست ، سرد نيست ، حرارت ندارد ، چرا ؟ كه نيازمندي ندارد كه غرض ندارد ، كه رسيدن ندارد ، كه يافتن ندارد ، كه گم كردن ندارد ، كه بدست آوردن ندارد ، كه بكار آمدن و بدرد خوردن ندارد ، كه التهاب و اضطراب ندارد ، كه تلاطم ندارد ، كه شك و ترديد ندارد ، كه دور و نزديك ندارد ، كه بيم و اميد ندارد ،كه مرگ و حيات ندارد ، كه قفس ندارد ، كه انتظار ندارد ، كه اتهام ندارد ، كه تعبير و تاويل ندارد ، كه ترس و لرز ندارد ، كه تب و تاب ندارد ، كه قيد و بند ندارد ، كه شرط ندارد ، كه بازگشت ندارد ، كه توقف ندارد ، كه رفتن ندارد ، كه رياضت ندارد ، كه حماقت ندارد ، كه نفهميدن ندارد كه ضرورت و مصلحت و فايده و “چرا“ و “ براي“ و اقتضا و اختلاف و تناسب و تضاد و كفر و شرك و سستي ايمان و هوي و هوس و لذت و الم … ندارد .آتش است و نه آتش عشق ، آتش دوست داشتن است …
… اسب …ها ! بله ، گفتم بعضي روح ها مثل اسب اند . هر اسبي نقطه تحريكي دارد ، گاه اسبي با خشن ترين تازيانه ها اخم به ابرو نمي آورد ، اگر نيشتري هم به بغلش فرو بري حس هم نمي كند ، حس كه مي كند اما تكان نمي خورد . مثل اينكه حس نكرده است . اما همين اسب يك يا چند نقطه اي يا نقاطي بر روي گردنش ، پشتش ، سينه اش ، زير گلويش ، كه با كوچكترين اشاره نوك انگشت كوچك ، ناگهان رم مي كند و همچون پرنده اي كه ناگهان بهراسد ، پر مي گشايد و مي پرد . چنان جنون سرعت مي گيرد كه هر سوار كار ماهري را بزمين مي اندازد ، هر مانعي را كه در سر راهش سبز شود رد مي كند ، جست مي زند كوه و دشت و دره و رود و تپه و ماهور و دريا و شهر و هر چه و هر كس و هر جا را كه هست ، مي برد و مي زند و مي شكند و مي اندازد و مي رود تا … از پا در آورد ، تا از چشم گم شود …. و من ، احساس مي كنم روحم روح يك اسب است ، نه پست تر از اسب و نه برتر از اسب ، اما نه اسب گاري ، در شكه ، و نه اسب سواري و كرايه .
اسب بي زين و برهنه ، اسب چموش و سركش و لگد زدن بر خوي وحشي . نه كه دهنه برنگيرد ، چرا اما بسختي ، به خطر ، دير … راست است ، خسته كننده اما اگر ايمان بيتاب زنداني زمين - كه شوق معراج دارد و عشق ديداري در آن سوي آسمان ها - توانست بر سرش لگام زند و بر پشتش بر جهد و تازيانه دردناك سخني آشنا بر او بنوازد ، تند بادها را پشت سر گم مي كند و از صداي تندرها ي آسمان سبقت مي گيرد و همچنين تير ، دشت زمين را در مي نوردد و از فراز ديواره افق بر مي پرد و در سينه بلورين و لطيف سپيده دم فرو مي رود و در يك چشم زدن ، شاهزاده اي در بند غلامان بيگانه را كه آهنگ فراز از سرزمين غربت زمين و
گريز از خيمه گاه وحشيان و دشمنان پليد و كينه توز زير اين آسمان دارد ، و از بيم اسارت در چنگ سوداگران و برده فروشان اين سيه بازار ، عزم ديار خويش كرده است به مرز عالم ديگر مي رساند و بشتاب پرش يك آرزو ، او را به درگاه خود آنجا كه در و ديوارش و ساكنانش همه خويشاوندان چشم انتظار وي اند - مي برد ، درگاه بلندي كه بردامنه كوهستان مغروري نشسته است كه ننگ هيچ گامي را نپذيرفته و بر چهره اش ، خدشه هيچ نگاه چركين و نكبت و مجروح كننده اي نيافتاده و به مزبله هيچ “ فهم “ تنگ و كوتاه و عفني نيالوده است .

عشق گاه جابجا مي شود و گاه سرد مي شود و گاه مي سوزاند . اما دوست داشتن از جاي خويش ، از كنار دوست خويش ، بر نمي خيزد ، سرد نمي شود كه داغ نيست نمي سوزاند كه سوزاننده نيست .
عشق رو به جانب خود دارد . خود خواه است و “ خود پا“ و حسود و معشوق را براي خويش مي پرستد و مي ستايداما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را براي دوست مي خواهد و او را براي او دوست مي دارد و خود در ميانه نيست .

عشق ، اگر پاي عاشق در ميان نباشد ، نيست . اما در دوست داشتن ، جز دوست داشتن و دوست ، سومي وجود ندارد .عشق بسرعت به كينه و انتقام بدل مي شود و آن هنگامي است كه عاشق بسرعت به كينه و انتقام بدل مي شود و آن هنگامي است كه عاشق خود را در ميانه نمي بيند ، اما دوست داشتن به آن سو راهي نيست .
و هرگاه آنكه “ دوست داشتن “ را خوب مي داند و خوب احساس مي كند ، خود را در ميانه نمي بيند ، بسرعت و بسادگي ، به فداكاري و ايثاري شگفت و بي شائبه و بزرگ و پرشكوه و ابراهيم وار بدل مي شود و در اين هنگام است كه خود را ديگر نيست و ديگر نمي تواند باشد و در آينه اي كه دوست دارد لكه اي مي نامد و دستور مي دهد . و واقعي و صميمي و از روي ايمان قطعي ، نه تعارف و ادا واطوار ، و اين ، هم از هنگام گفتنش و هم از سوز سخنش پيدا ست . كه آن لكه را از روي آينه پاك كن ! تا آينه كه ديگر چهره مرا در خود نخواهد ديد به عبث مي گويد :“ آه ! آيا اين لكه را پس از من پاك خواهي كرد ؟ آيا لكه ديگري بر آينه خواهد گشت ؟ نه نه نه ! پس از من ، سراسر اين آينه را سياه كن اين لكه را بر تمام صحفه آينه بگستران ! جيوه هاي آينه را همه بتراش تا تصويري بر آن نايستد . آينه را خاك آلود كن و خاك عزا بر سرش بپاش تا نور خورشيد هم بر آن نتابد ، تا پس از من ندرخشد ، برق نزند ، آه ، چه بگويم ؟ آينه را
بشكن ! ريز كن .

حاشيه: من خودم اين متنو از اين وبلاگی كه فقط يه روز به روز شده كپی كردم:http://shaparak61.persianblog.ir/

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٢