يه سفرنامه + نرم افزار

دانلود نرم افزار كزينه اشعار سپهري: پايين اين نوشته!

هنوز در سفــــــــرم...

پيش حاشيه: من سفر رو خيلی دوست دارم. گهگاهی که ميريم مسافرت منم دفتر نوشته هام رو (همون دفتر خاطرات!) بر ميدارم و تو طول سفر هر جا رنگی از دنيای تنهايی رو احساس می کنم، مينويسم. الانم تصميم دارم يکی از اين سفرهام رو ( که در اصل سفر تو دنيای تنهاييه) اينجا بنويسم. از سبزوار حرکت کرديم و مقصد اين سفر شهر رودهن تو منطقه کوهستانی البرزه: جاده فيروزکوه. تو اول اسفند ۸۱.  اما تو دنيای تنهايی: از من تا او. از واقعيت تا، حقيقت؛ تو فراترهای زمان...

۶:۰۰ صبح ؛  آغاز سفر... : الان ساعت ۶ صبحه و هوا تاريک. بابا بيرون ماشين رو روشن کرده و داريم آماده می شيم تا بريم.الان داره شديد بارون بياد.چه هوايی، به، بارونی بارونی. توی يه سپيده دم که تلاقی با يه آغاز داره. انگار بارون هم می خواد همسفر ما بشه. هواشناسی اعلام کرده هوا برفيه.خب ما هم رنگ برف رو ببينيم!. بريم که الان سرصداشون در مياد: حامد کجاس؟ چی کار می کنه؟!... « کفش هايم کو؟ چه کسی بود صدا زد:سهراب؟»

۷:۱۰ ، جاده، فرياد ميزنه:بيــــــا... : هوا بارانيست و آسمان تشبيه شاعران را که دريايش خوانده اند را تاييد می کند: با موجهای رويايی، خودش را به صخره های «قله های بلند» ميزند. کوه ها انگار روی آيمانند و آنها هم آسمانی شده اند.چون مه رقيقی در کرانه های بيابان نمناک ديده می شود. از جاده آسفالته گاهی جاده ای فرعی و خاکی و بارانی به سمت کوهستان می رود. و معلوم است که کمتر کسی جز اهالی کوهستان به آن جاده قدم می گذارند. جاده ای که از يوش و گلستانه و مشهداردهال و... می گذرد. جاده ای که يوشيج و سپهری و... بوی آن را می دادند. جاده ای که برخی اصلا قبول نمی کنند که سرانجامش درياست. از طراوت اهالی ده ، رودخانه ای جاری شده. آه که « چه دهی بايد باشد» به قول سهراب:« بی گمان در ده بالا دست، چينه ها کوتاه است/ مردمش ميدانند، که شقايق چه گلی ست»... بايد رفت، بايد زير همين باران، بدون هيچ چتر و ترسي، به سوی « تا انتها حضور» رفت...

۷:۳۰ ، ياد شمال:  از شهر داورزن می گذريم. مردمانش کم کم خوی شهری گرفته اند. خانه هايی روستايی، سبزه های نورسته و مزارع جوان، و خصوصا اين هوای بارانی، مرا به ياد شمال می اندازد. در اينصورت شايد فرقی نداشته باشد!...

۷:۴۰ ، کوهستان ابهام: سمت چپ تا انتها کوير. مزينان بايد تو همين کوير باشه: روستای شريعتی. چون بارون روی گون ها و هيزم ها باريده ، بيابون رنگ نارنجی گرفته. و کوهستانی که سمت راستم بود، غرق ابر و مه بود و در زيبايی مبهمی فرو رفته: تو کدوم کوهی که خورشيد از تو دست تو ميتابه: چشمه چشمه ابر ايثار روی سينه تو خوابه... (سياوش)

۷:۵۰ ، ساده و برازنده خاک:  واقعا همه طبيعت زيباست. حتی کوير، که خيليا اونو اصلا خشک و نازيبا ميدونن! شريعتی کوير رو خوب درک کرده. گونهايی رو که وصفش رو تو «کوير» ش خوندم که می گفت به اندازه يه خورجين بزرگی داره و اهالی ده آنرا برای سوخت تنورشان استفاده می کنند و زغالش رو برای زير کرسی، واقعا چه زيبايی دارند!: اهالی اينجا، چون تو رها وشگفت و برازنده خاک (سهراب)

۹:۳۰ ، سرزمين آرزوها:  واسه صبحانه واستاديم و خورديم و کيف هم کرديم!!!. يه مجتمع رفاهی وسط راه، زير يه آلاچيق چوبی. اون طرف آلاچيق، يه کوه خيلی خيلی بلنده که از وسطاش به بالا تيکه تيکه برف داره و بالاش رو ابر گرفته.نزديکه!. الان خيلی قشنگه: ابرا اومدن پايينتر و قله ها رو ابراست! مثل سرزمين آرزوها...

۱۲:۲۰ ، عارفان بيابانها:  برف شروع به باريدن کرده و بعضی جاها هم کمی برف جمع شده. چون نزديک گردنه آهوانيم. برف در حال شديدتر شدنه... . درختان گز، آن عارفان بيابان، درويشان تنها و سخت، در بعضی جاهای اين بيابان ديده می شوند. درختان گز، با خود نمی گويند چون ديگر گياهان بيابان کوتاهند ما نيز بايد کوتاه بمانيم! نه آنها قد می کشند و تا توان دارند به آسمان نزديکتر می شوند. اين درختان بی ريا، انگشت نمايند، و هيچگاه نمی خواهند مثل بقيه کوتاه قد باشند. يا اين ضرب المثل رو اينجا قبول ندارند که گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو! چون از نظر اين درويشان بيابان، اين يعنی وقتی که ديدی همه سنگی شدند، سيمانی شدند، غريزی شدند، بارون رو نمی بينند : چشمهاشان را با خاک شسته اند(!) تو هم همينطوری شو! و اگه ديدی گفتن ماها نمی تونيم بالاتر از اين بريم و بلندقدتر بشيم، سرنوشتمون همينه ، تو هم بايد باور کنی و بگی «باشه»!... و برف هنوز ميبارد...

۲:۴۰ ، سپيد سپيد:  از فيروزکوه رد شديم و بايد به دماوند و رودهن برسيم... .هوا برفی ست و کوه های آنطرف دره، سپيد سپيد: پاک و دست نيافتنی. رمز محو شدن و پيوستن اينجاست: آسمان ابری و کوهستان برفی می شوند تا هر دو سپيد سپيد شوند و مرزی ديگر بين آنها نباشد و «يکي» شوند. با اينکه دوتا هستند...

 

حاشيه۱- خب اگه خونديد: خسته نباشين. اگرم نخونديد خسته نباشی!!! خواهشا نگين:« ديوونه ست! حرفاش چه بچگونه ست!»(سياوش)  . خب . گفتم اين مال دو سال پيشه. اگه نوشته های الانم رو می خواين او پايين تر ها نوشتم. نمی دونم اين نوشته رو دوست دارين يا نه! به هر حال حتما نظرتون رو بگين. از اين به بعد برمی گردم به همون سبک اول وبلاگم. (چند نوشته اول وبلاگم رو ميگم!) شايد اونجوری بهتر باشه!.

حاشيه ۲- می خوام وبلاگم رو گسترده ترش کنم. يه بخش واسه شعرام، يه بخش واسه عکسهای ميکس شده،... . ولی نميدونم چيجوری باشه بهتره. اگه چيزی به فکرتون می رسه لطفا راهنماييم کنين.

حاشيه ۳-من يه نرم افزار درست کردم با نام:

نرم افزار گزينه اشعار سهراب سپهری

که شامل ۴۴ شعر برگزيده از هشت کتابه+ اتاق آبی+مقدمه کتاب آوار آفتاب+... . اين برنامه exe و تک فايلی، تحت ويندوزه و گرافيک خوبی هم داره (حالا چه تعريفی کنم!) . تصميم دارم سری بعد (اگه بتونم!) امکان دانلودش رو تو وبلاگم بذارم! اين برنامه حدود 1.۲۵ MB  حجم داره كه سعی كردم با كمترين حجم ممكن اون رو فراهم كنم. فعلا يه نمايی از اون رو اينجا ميذارم تا دفعه بعد... :

به دوستاتون خبر بدين

 

This is an aspect of that program!

 حالا برگردين متن بالا رو بخونين! نظر يادتون نره...

  
نویسنده : حامد ; ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٢